… اما همه اینها روی کاغذ است. «تصورات»ی است که از فیلم داریم نه «خود» فیلم. هیچکدام نتیجهگیری مشخصی از تماشای فیلم نیست. صرفا تعدادی دودوتا چهارتاست؛ حساب و کتابهایی ملالآور که باعث میشود ناشیانه دست فیلمساز را از هر نوع برگ برندهای خالی بدانیم.
سوره سینما – حسین ساعیمنش : وقتی یک اتفاق واقعی با نقطه اوجش مشهور شود، ساخت فیلم بر اساس آن اتفاق، ممکن است در نگاه اول یک بازی محکوم به شکست به نظر برسد. اینکه داستان را شروع کنیم، شخصیتپردازی کنیم، مقدمات را نشان دهیم تا به جایی برسیم که تاثیرگذاری در آنجا در نهایت است؛ و در عین حال مخاطبمان از این لحظات آخر باخبر باشد. بداند که چه خواهد گذشت و نتیجه چه خواهد شد. به نظر میرسد وضعیت عجیبی فیلمساز را در بر گرفته باشد. قرار است چه چیزی را نشان دهد وقتی همه چیز از قبل معلوم است؟ «بندبازی»(گام زدن- راه رفتن) دقیقا چنین موقعیتی دارد. حتی بدتر (قبلا مستند موفقی از همین واقعه ساخته و دیده شده). مخاطب قاعدتا میداند پایان فیلم چه خواهد بود. چون اساسا تصمیم گرفته فیلمی درباره فیلیپ پتی ببیند که از قبل میداند بین برجهای دوقلو سیم کشیده و از رویش رد شده و نهایتا هم هیچ اتفاقی برایش نیفتاده؛ یا تصمیم گرفته فیلم جدید زمهکیس را ببیند که درباره فیلیپ پتی است که… .با این وصف میشود گفت که فیلمساز تقریبا هیچ برگ برندهای برای غافلگیری مخاطبش ندارد، دستش برای ایجاد هیجان خالی است و با این حساب، فیلمش فاقد جذابیت لازم خواهد شد اما…
***
