تا در قوطیها را باز کردم که چند دانه گل و هل روانه قوری چای کنم، دیدم ای داد بیداد! گلها وسط هلها غلت میزنند و زیرچشمی به هم نگاه میکنند.
چسبیده بودم به صندلی و به خودم قول داده بودم تا کارم را تمام نکردهام، از جایم بلند نشوم. حوالی ظهر بود که همسر جان با لیست خرید رسید. از در اتاق کیسه خرید را نشانم داد که خیالم جمع شود و رفت توی آشپزخانه. / گل
