عید سال 1393 است. مکانی به اسم باغ فدک در اصفهان را برای اسکان مهمانان نوروزی تدارک دیدهاند. همه مسافران بعد از گشت و گذار در شهر، شب را در این باغ و در چادرهای مسافرتی مخصوص خودشان میگذرانند. هوا سرد است و برای پناه از این سرما، فکر برخی سمت این میرود که در چادرهایشان به وسیله پیکنیک یا منقل، آتشی روشن کنند. این فکر خطرناکی را که در فکر مسافران سرمازده است، آتشنشانها زودتر میخوانند و برای همین وظیفه خودشان میدانند که تمام شب را به وسیله یک دماسنج بالای سر چادرها کشیک دهند. این مأموریت آنها در شبهای عید است.
شبهای عیدی که همه در کنار خانوادهشان هستند. شبهای عیدی که یا به دیدوبازدید میگذرد یا به سفر و تفریح. آن شب سرد، وقتی همه خوابیدند، آتشنشانی با دماسنجش بالای سر چادرها میرود تا ببیند دمای محیطی آن چادر بیش از حد گرم نشده باشد. اگر دما پایینتر از حد معمول باشد، یعنی یک جای کار میلنگد و باید شک کرد. همین هم میشود. چادری دمای محیطیاش بیش از حد گرم است. آتشنشان به آنها تذکر میدهد که اگر وسیلهای گرمایشی در آنجا دارند، خاموشش کنند. چراکه روشنکردن وسایل گرمایشی مثل منقل یا پیکنیک، در محیطی بسته مثل چادر مسافرتی، باعث بهوجودآمدن گاز مونوکسیدکربن و منجر به خفگی میشود. خانوادهای که در چادر هستند و تذکر میگیرند، به هشداری که از سوی آتشنشان میشنوند، چشم میگویند! حالا ساعت 4 صبح است. آتشنشان حس خطر میکند. به همان چادر مذکور نزدیک میشود و دوباره دماسنج میگوید که وضعیت هوای این چادر غیرمعمول است. آتشنشان مجبور میشود آنها را بیدار کند تا دوباره تذکر دهد. بیدار نمیشوند. آتشنشان میفهمد که حسش درست بوده. زیپ چادر را باز میکند و خانواده را نیمه هشیار کنار منقلی روشن میبیند. همه را بیرون میآورند و سریع همه خانواده هشیاریشان را به دست میآورند. اما آتشنشان داستان ما، متوجه وجود یک نوزاد در چادر میشود. نوزادی که نفس نمیکشیده. نوزاد را در آن سرما، در آن شب رو به صبح، بغل میگیرد و تا دم آمبولانس میدود. او باعث میشود یک خانواده و کودک نوزادشان نجات پیدا کنند.
