روزی سینه سختش را می‌شکافی!

باد به آرامی جابه‌جایم می‌کرد. راستش را بخواهید، از زمان شروع سفرم از اقیانوس هند  زمان زیادی نمی‌گذشت. همین دیروز با پیوستن قطرات جدیدی، بالاخره تبدیل به یک ابر بالغ شدم. حالا می‌توانستم به‌تنهایی سفر کنم و دنیای شگفت‌انگیز را نظار‌ه‌گر باشم. همین‌طور که اوج می‌گرفتم و از فلات تبت دور می‌شدم، ناگهان صدایی شنیدم. صدای گریه! از درون خرابه‌ای می‌آمد. چشمان آبی‌ام را تیز کردم و مادری را دیدم. کیف مدرسه‌ای در دست داشت. چادر سیاه‌رنگش به خاطر نشستن روی آجرهای تکه‌تکه‌شده، خاکی شده بود. بلندبلند نام دخترش را صدا می‌زند. افراد دیگری نیز آنجا ایستاده بودند. سرهایشان پایین بود.

باد به آرامی جابه‌جایم می‌کرد. راستش را بخواهید، از زمان شروع سفرم از اقیانوس هند  زمان زیادی نمی‌گذشت. همین دیروز با پیوستن قطرات جدیدی، بالاخره تبدیل به یک ابر بالغ شدم. حالا می‌توانستم به‌تنهایی سفر کنم و دنیای شگفت‌انگیز را نظار‌ه‌گر باشم. همین‌طور که اوج می‌گرفتم و از فلات تبت دور می‌شدم، ناگهان صدایی شنیدم. صدای گریه! از درون خرابه‌ای می‌آمد. چشمان آبی‌ام را تیز کردم و مادری را دیدم. کیف مدرسه‌ای در دست داشت. چادر سیاه‌رنگش به خاطر نشستن روی آجرهای تکه‌تکه‌شده، خاکی شده بود. بلندبلند نام دخترش را صدا می‌زند. افراد دیگری نیز آنجا ایستاده بودند. سرهایشان پایین بود.

نمی‌دانستند به مادر عزادار چه بگویند. دخترش به چه گناهی کشته شده بود؟ مگر یک کودک چه کار می‌توانست کرده باشد که آن گونه محل درس‌خواندنش را منفجر کرده بودند؟ حالم گرفته شد. نمی‌توانستم آنجا بمانم و در غمشان شریک باشم، پس تنم را به باد سپردم و به سمت غرب پیش رفتم. از روی مناطق کوهستانی گذشتم. کم‌کم هوا داشت بهتر می‌شد. آوازه دریای مدیترانه را از قطرات زیادی شنیده بودم و مشتاق بودم هرچه سریع‌تر به آنجا برسم. بلندی‌های جولان. متاسفانه شب بود و تاریکی شب، پتویش را روی مناطق سرسبز و زیبای آنجا کشیده بود. روی دریاچه طبریه توقف کردم. مسافران زیادی بودند که می‌خواستند به پیکر سفیدرنگم بپیوندند. ناگهان چیزی به‌سرعت از درون بدنم رد شد. طولی نکشید که اجسام دیگری نیز از میان بدن بخارآلودم رد شدند. راستش باعث شدند قلقلکم شود. با دقت بیشتر به آن‌ها نگاه کردم. شعله‌هایی از پشتشان بیرون می‌زد و به‌سرعت جلو می‌رفتند. از آن‌ها خوشم آمد و به دنبالشان رفتم. سرعتشان خیلی بیشتر از من بود؛ اما مشتاق بودم ببینم مقصدشان کجاست. سپیده‌دم بود که به کرانه باختری رسیدم. دیوار ساختمان‌ها دوده گرفته بود. شیشه‌ها شکسته بودند. مردمی را دیدم که عصبانی به سمت نیروهایی با لباس سیاه، سنگ پرتاب می‌کردند. پرچم کشورشان را بالا گرفته بودند و رژیمی را به عنوان دشمن خطاب می‌کردند. اسرائیل! چرا اسمش برایم آشنا نبود؟ برادر بزرگ‌ترم در اقیانوس هند اسم تمام کشورهایی را که در مسیرمان بودند قبل از پرواز به ما یاد می‌داد. به یاد دارم که پس از ردکردن سوریه به کشور زیبا و خوش آب وهوایی به نام فلسطین می‌رسیدیم! هیچ‌کس نگفته بود کشور دیگری در این منطقه است. گویا مردم خشمگین زیر پایم هم همین را می‌گفتند؛ اما راستش را بخواهید چیزی جز ضربه‌های سهمگین پلیس ضدشورش و گلوله‌هایی که لباس‌های پاره‌شان را می‌شکافت و در بدنشان فرو می‌رفت، نصیبشان نمی‌شد. عجب فضای متشنج و غم‌انگیزی! امیدوار بودم مشکلشان زودتر حل بشود. بادها تندتر وزیدند. گویا می‌خواستند مرا زودتر به جایی برسانند تا شاهد اتفاقات جدیدی باشم. چه اتفاقاتی؟! به نوار غزه رسیدم. اینجا محل زندگی آدم‌ها بود؟ بعید می‌دانم. اکثر ساختمان‌هایش ویران شده بودند. مردمش بین خرابه‌ها دنبال غذا می‌گشتند. مرد لاغراندامی با گریه درخواست کمک می‌کرد. حواسم به زنان بی‌سرپناهی بود که کنار یک مغازه در حال سوختن کز کرده بودند که باز هم سروکله آن اجسام در حال پرواز فلزی پیدا شد. این بار از بالا به سمتم می‌آمدند. تعدادشان آن‌قدر زیاد بود که نتوانستم بشمارم. دیشب فکر می‌کردم چیزهای خفنی هستند که برای سرگرمی مردم به هوا پرتاب می‌شوند؛ اما اکنون چهره وحشت‌زده مردمی را می‌دیدم که به هر طرف فرار می‌کردند تا از بلای آن‌ها در امان باشند. ساختمان بزرگی را دیدم که منفجر شد و فرو ریخت. وایسا ببینم؟! مگر داخل آن ساختمان خالی بود؟ صدای گریه کودکان در غرش انفجار موشک‌ها محو شده بود. دیگر تحمل نداشتم! دنیای بیرون قرار بود پر از زیبایی باشد. انسان‌ها قرار بود موجودات شگفت‌انگیز و خاص باشند، چه چیزی آن‌ها را این‌طور به جان یکدیگر انداخته بود؟ گریه‌ام گرفته بود. نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم، پس باریدم. قطرات بارانم، صورت‌های خسته، اشک‌آلود و بعضا خونی مردمانی را که زیر پایم بودند می‌شست. من دوباره تبخیر می‌شدم و تبدیل به ابر می‌شدم، من از آنجا می‌رفتم؛ اما آن مردم بیچاره کجا می‌توانستند بروند؟ خانه‌شان در اشغال دشمن بود. در اقیانوس به ما یاد می‌دهند که هیچ سنگی نیست که نتوان آن را شکافت و از آن رد شد. مهم نیست جنسش از چه باشد یا چقدر سفت و محکم جلویت را بگیرد! وقتی قطره قطره به آن ضربه بزنی، در آخر، سینه سختش را می‌شکافی و شکستش می‌دهی. فقط صبر و مقاومت می‌خواهد!

منبع  : اصفهان زیبا

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *