حتماً تا به حال کودک یک سالهای که به تازگی یاد گرفته اشیا را در دست بگیرد دیدهاید. بچهها اینجور وقتها همه چیز را با دقت نگاه میکنند، ممکن است ساعتها زیر و رویش کنند و اگر مراقب نباشید هرچه را در دستشان هست، بدون محدودیت به دهان ببرند. چه یک سیبِ سبز، چه منگولهی کلاهِ بافتنی و چه دُمِ گربهی پشمالویی که به عنوان حیوان خانگی نگه میدارید. بچهها همه چیز را میکاوند چون نیرویی قدرتمند درونشان میگوید که همه چیز جدید است، همه چیز خارقالعاده است و همه چیز را باید کشف کرد.
یوستین گوردر، معلم فلسفهی نروژی و نویسندهی کتاب معروفِ «دنیای سوفی» به تعبیری مینویسد انسانها همچون موجودات ریزی در تنِ یک خرگوشِ شعبدهبازی هستند. نوکِ موهای خرگوش به دنیا میآیند و آرام آرام در تنش میخزند و تا پایان عمر در همان تاریکی باقی میمانند. اما تفاوتِ یک فیلسوف همینجاست. فیلسوف همیشه نوک موها باقی میماند و تا پایان عمر مثل یک بچه از هرچیزی در این دنیا حیرت میکند. البته که گوردر با این تعبیر میخواهد به زیبایی و سادگی مفهومِ عادت را به ما یاد دهد. چرا که اگر ما در ده، بیست یا سی سالگی کمتر و کمتر از تماشای یک سیبِ سبز، منگولهی کلاه بافتنی یا دُمِ گربهی پشمالویمان هیجانزده می شویم به این معنا نیست که اینها عجیب، تماشایی یا تفکربرانگیز نیستند، بلکه فقط به این معناست که ما به دیدنشان «عادت» کرده یا به عبارتی به عمقِ تاریکِ موهای خرگوش خزیدهایم.
