دانههای ریز باران به شیشه میزنند؛ پشت سر هم و بیوقفه. روی زمین میافتند. حبابی بزرگ میشوند و خیلی زود میترکند و ردپایی از خود به جا نمیگذارند؛ انگارنهانگار که اصلا وجود داشتهاند؛ درست مثل بغض فروخورده بتولخانم که آن طرف شیشه مهگرفته، در راهروی سرای صادقیه روی نیمکت چوبی روبهروی اطلاعات به همراه دو زن فرتوت دیگر نشسته و لابد دارد رؤیابافی میکند؛ مثلا اینکه کاش شب یلدای امسال «پسرم من را با خود از اینجا ببرد و یک اتاق از اتاقهای خانهاش را برای همیشه بهم بدهد.» یا اینکه «یلدا با پسرم و عروسم و نوهام، دورهم جمع شویم و کرسی راه بیندازیم و دوست و آشنا هم بیایند و با شبچره از آنها پذیرایی کنیم… .»
لابد اینها سالهاست که در ذهن بتول، مثل دستهزنبور دور کندو میچرخد؛ اما پیش از اینکه سرانگشتان چروکیدهاش قادر به لمس گرمای این رؤیای رخوتانگیز باشد، حباب خیال خیلی زود میترکد و به بغض فروخوردهای تبدیل میشود. یلدا برای بتولخانم 15سال پیش، شروع شد؛ زمانی که 65ساله بود و پسر و عروسی که او را نمیخواستند. موهایش رنگ روشن دارد و لاک قرمز زده. روسری صورتی به سر انداخته و لبخند از چهره زیبایش محو نمیشود: «شوهرم خیلی سال پیش مرد. جوان که بودم. پسرم یکیدوسال بیشتر نداشت. بزرگش کردم و تمام جوانیام را به پایش ریختم. وقتی ازدواج کرد، خانه را فروخت و من را آورد اینجا. خیلی التماس کردم که یک اتاق به من بدهید، من کاری به شما ندارم، ولی قبول نکردند؛ نه خودش و نه همسرش. گفتند تو توی دستوپای ما هستی!» به دیوار کنار تختش چند قاب عکس چسبانده؛ عکس خود و همسرش. تصویری از عروسی مادر و پدرش. قاب عکسی بزرگ از سردار سلیمانی و عکس کوچکی هم از نوهاش. یک رادیوی کوچک قدیمی سیاه هم گذاشته بالای تخت و موجش را هم تنظیم کرده روی رادیوی جوان و صدایش را تا ته بلند کرده: «زیبایی دنیایم را تقسیم میکنم با تو، دلچسبی این حال و آرامش این سال را هم.» میگوید: «15 سال است که هر شب، برای بتولخانم «یلدا» شده.» این همه سال شبانتظاری دیگر دل و دماغی برایش باقی نگذاشته. میگوید: «قدیمها شب یلدا که میشد میرفتیم زیر کرسی. مادرم توی مجمع انار و هندوانه میگذاشت. آجیل میخوردیم و دورهم تا نصفهشب میگفتیم و میخندیدیم. چه خوشیهایی که نمیکردیم. شبهای یلدا اینجا هم تا قبل کرونا برایمان جشن میگرفتند. گروه موسیقی میآوردند و شادی میکردیم؛ اما در این دو سال به خاطر کرونا رفتوآمد به خانه سالمندان ممنوع شده. امسال هم میگویند جشن نمیگیرند.» بتولخانم میگوید آرزو دارد امشب پسرش به سراغ او بیاید: «بهش زنگ زدم و گفتم خوردهام زمین و دستم شکسته، ولی به دیدنم نیامد. کاش امشب بیاید. یعنی میآید؟»
