زخم‌کاری!

شهر در پچپچه است؛ خبر در جمع‌های خانوادگی پیچیده و دهان‌به‌دهان می‌چرخد. زن‌ها نگران شده‌اند: «بعضی‌ها جرئت تنها از خانه بیرون‌رفتن را ندارند.» صدای موتور کابوسشان شده و با شنیدن ویراژ موتورسواران در کوچه و خیابان‌های «خمینی‌شهر» دلشان هری می‌ریزد! کسی، اما تمایلی به سخن‌گفتن درباره ماجرا ندارد؛ انگار که قفل سکوت بر دهانشان زده باشند!

شهر در پچپچه است؛ خبر در جمع‌های خانوادگی پیچیده و دهان‌به‌دهان می‌چرخد. زن‌ها نگران شده‌اند: «بعضی‌ها جرئت تنها از خانه بیرون‌رفتن را ندارند.» صدای موتور کابوسشان شده و با شنیدن ویراژ موتورسواران در کوچه و خیابان‌های «خمینی‌شهر» دلشان هری می‌ریزد! کسی، اما تمایلی به سخن‌گفتن درباره ماجرا ندارد؛ انگار که قفل سکوت بر دهانشان زده باشند!

مردها گره به ابرو می‌اندازند و ترجیح می‌دهند از کنار ماجرا آرام عبور کنند. می‌گویند به فکر آبروی شهر هستند و نمی‌خواهند خبر جدید، شهرشان را بدنام کند و دوباره به سرخط اخبار ببرد. زن‌ها هم هراسان از نگاه‌های تلخ و سرزنش‌آمیز همسایه‌ها و «این» و «آن»، تصمیم به روزه سکوت گرفته‌اند؛ مبادا کسی انگشت اتهام به سمت‌وسویشان بگیرد و آن‌ها را در این ماجرا مقصر تلقی کند؛ پنج‌شش زن که همین دوسه هفته پیش، تیزی چاقوی موتورسواری پایشان را شکافت و غرق در خون کرد تا رعب و وحشت به جان مردم شهر بیندازد. گفت‌وگو با زن‌های مجروح و آسیب‌دیده؛ اما آسان نیست و آن‌ها به‌هیچ‌عنوان راضی به صحبت درباره آنچه در روزهای گذشته برسرشان آمد، نیستند؛ مگر یکی از آن‌ها که با واسطه ماجرا را برایمان تعریف می‌کند؛ زنی چادری و میان‌سال که دو فرزند دارد و در روز روشن و در کوچه‌ای که در آن زندگی می‌کند، چاقو خورده است. زن آن روز تازه از بیرون به خانه بازگشته بود. هنوز کلید را کامل در درب نچرخانده بود که بغل گوشش صدای موتوری را شنید. چند ثانیه بعد، سوزشی شدید در پایش احساس کرد و بدنش گر گرفت. تا آمد سر بچرخاند، اما دیگر نه اثری از موتور بود و نه موتورسوار! خون از بدنش جاری شد و مانتو و چادرش را نمناک کرد. می‌گوید: «آن روز کوچه برخلاف روزهای دیگر خیلی خلوت بود و کسی نبود که دنبال موتورسوار کند.» همه ترس‌های عالم آن روز ریخت توی دل زن جوان. بهت‌زده، شیون و ناله به سر داد. همسر و فرزندانش صدای او را شنیدند و به فریادش رسیدند: «به بیمارستان منتقل شدم. پایم سه بخیه خورد. نزدیک خانه‌مان دوربینی بود که ماجرا را ثبت کرده بود. مردم موتورسوار چاقوبه‌دست را در حین فرار دیده بودند.»

منبع  : اصفهان زیبا

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *