فارغ‌التحصیلی در پنج دقیقه

فقط یک طلوع خورشید تا رسیدن به رؤیاهایم مانده بود و شب چقدر دراز بود. انتظار به‌سر آمده بود و دیگر نیاز نبود یواشکی مداد و دفتر خواهرم را بردارم و خط‌خطی کنم …

روایتی داستانی از اول مهر یک تازه مدرسه‌ای:

فقط یک طلوع خورشید تا رسیدن به رؤیاهایم مانده بود و شب چقدر دراز بود. انتظار به‌سر آمده بود و دیگر نیاز نبود یواشکی مداد و دفتر خواهرم را بردارم و خط‌خطی کنم …

فارغ‌التحصیلی در پنج دقیقه

به گزارش اصفهان زیبا؛ فقط یک طلوع خورشید تا رسیدن به رؤیاهایم مانده بود و شب چقدر دراز بود. انتظار به‌سر آمده بود و دیگر نیاز نبود یواشکی مداد و دفتر خواهرم را بردارم و خط‌خطی کنم؛ الکی کیف روی دوشم بیندازم و ادای رفتن به مدرسه را دربیاورم؛ صبح‌ها به اصرار با مادرم همراه شوم تا خواهرم را به مدرسه برسانیم و بعد با کلی گریه‌وزاری به خانه برگردم.

منبع  : اصفهان زیبا

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *