سرما سیلی میزند به صورت و سوزش تا استخوان آدم نفوذ میکند! یکیدو ساعت مانده به غروب آفتاب. صدای قارقار کلاغهای پناهبرده به شاخههای خشک و عبوس درختان که زمستان آنها را لخت و عریان کرده، پیچیده به صدای پچپچها و خندههای آدمها در میانه چهارباغ؛ ساکنان پیادهراهی که بیشترشان جوان و نوجوان هستند و چهارباغ، حالا پاتوقی برای گذراندن ساعاتی در کنار دوست و آشنا یا خانوادهشان شده است؛ جایی برای گپ و گفتوگو و تماشای ویترین رنگارنگ مغازهها یا کافهگردی و نوشیدن یک فنجان قهوه داغ یا نشستن روی صندلیهایی که دورتادور حوض آب و آبنماها چیدهشده و تماشای جریان زندگی در جایی که محل تلاقی آدمهای بالانشین و پاییننشین شهر است و هزینه چندانی هم برایشان ندارد.
در میان این همهمه و شلوغیها و ترددهای وقت و بیوقت به چهارباغ، حضور برخی از آدمها توی ذوق میزند؛ همانهایی که به «لشپوش»های چهارباغ معروف هستند؛ گعدههای کوچک چهار یا پنجنفره از پسران و دختران کمسنوسال با پیراهن و شلوارهای سیاه و لش و آرایشهای غلیظ و زننده که هیچ سنخیتی با سنوسالشان ندارد و با ادبیاتی رکیک و زننده باهم صحبت میکنند.
