داستان کوتاه «ویسما» – نوشته محمد قاسم‌زاده

ساحل خلوت بود و متل هم مسافر چندانی نداشت. اگر هیاهوی همیشگی خدمتکارها نبود، فکر می‌کردم تعطیل شده

ساحل خلوت بود و متل هم مسافر چندانی نداشت. اگر هیاهوی همیشگی خدمتکارها نبود، فکر می‌کردم تعطیل شده

صبح یک ساعت و بعدازظهر یک ساعت و ۴۰ دقیقه بر بالکن نشستم، نه سیگار کشیدم و نه به فکر چای بودم. کیا روزی دو فلاسک برایم می‌فرستاد بالا. دیروز غروب خودش هم آمد بالا و نیم‌ ساعت نشست. بیشتر از این نمی‌تواند جایی بند شود. تمام وقت هم حرف زد. فلاسک پر روی میز بود، پشت پنجره. بلند شدم، یک لیوان چای ریختم. هنوز داغ بود. خرت‌وپرت‌های روی تخت را جمع کردم و در کمد چیدم. چای را نصفه نوشیدم و سیگاری آتش زدم. پشت پنجره رو به دریا ایستادم و خیره شدم به دریای آرام و کاکایی‌های بی‌قرار که بالای آب و نزدیک ساحل می‌گشتند و جیغ می‌کشیدند. پرنده‌ها را نگاه می‌کردم و دود در دهانم می‌گشت و آرام بیرون می‌زد. ته‌سیگار را در بشقاب کنار فلاسک له کردم و در سطل آشغال انداختم.

منبع  : مجله 40چراغ

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *