نویسنده داشت به فونت کتاب فکر میکرد. فقط فونت کتاب بود که برایش تازگی داشت و حس خوشایندی به او میداد
روزی که آن دو جوان آمدند، او هنوز داشت میز و کتابخانه اتاقش را دستمال میکشید. مدتها بود که کسی به دفتر کارش نیامده بود و با اینکه نیمی از سال گذشته بود، آنها اولین مهمانهای او بودند. همه جا را خاک برداشته بود. به خاطر کرونا نتوانسته بود به ممدآقا بگوید بیاید برای نظافت. از ساعتی پیش خودش آمده بود و هم توالت را تمیز کرده بود و هم راهپلهها را تی کشیده بود. بفهمینفهمی از اینکه قرار بود برایش مهمان بیاید، خوشحال بود.
