کتابخانه علوم انسانی در یک دانشگاه صنعتی، چیزی است شبیه دکان سلمانی در محله کچلها.
عنوان معارف را برای همین چسبانده بودند سر عبارت کتابخانه «معارف و علوم انسانی» تا به دانشجویان حالی کنند لااقل برای گذراندن راحت واحدهای درسی عمومی معارفیشان هم که شده، بهتر است سری به این کتابخانه بزنند، ولی دیگر حساب اینجایش را نکرده بودند که اگر کسی کچل باشد، برای تراشیدن سبیلش هم به سلمانی رجوع نمیکند و خودش یکجوری از پس کار برمیآید. خلاصه اینکه در سال ۱۳۸۵ وقتی من پایم را توی کتابخانه معارف و علوم انسانی دانشگاهمان گذاشتم، حداقل دو سالی میشد که کسی مگر به اشتباه به آن کتابخانه رجوع نکرده بود.
متصدی کتابخانه خانم میانسالی بود که وقتی من وارد شدم، داشت با گوشیاش ماربازی میکرد. به محض اینکه صدای در بلند شد، گفت: «نمیخورم آقای اکبری. دستت درد نکنه.» از آنجایی که من آقای اکبری نبودم، نفهمیدم چی را نمیخورد. برای همین خیلی آرام سرفه کردم تا رویش را به سمت من برگرداند. با شنیدن صدای سرفه بدون اینکه تغییری در برنامه مهیجش ایجاد کند، گفت: «دانشکده معارف سر نبش، اون طرفه. سلف ۲ در قبلیه. کتابخانه عمران هم درش از اون طرف باز میشه.»
