نصیحت کردن پسر آقای موحدی
پسر آقای موحدی اصلا شبیه پسر آقای موحدی نبود. یعنی اگر نمیدانستی پسر آقای موحدی است، ممکن بود تصور کنی خودش پدر دو سه تا کرهخر است که یک محله را به آشوب میکشند و کسی هم از ترس بابایشان جرئت نمیکند یکی بزند پس کلهشان. هیکلش یکطوری بود که آدم خیال میکرد باشگاه برای تمرین میرود در خانهشان. سبیلش بهتنهایی از تمام موهایی که روی صورت من در آمده بود، به اندازه دو تا گل جلوتر بود. قدش طوری بود که اگر بدنساز نبود، قطعا میتوانست بسکتبال بازی کند. روی موتورسیکلت که مینشست، شبیه رستمی بود که دارد کمر رخش را رگبهرگ میکند. برای همین وقتی آقای موحدی گفت «این آقازاده ما تحویل شما. خودت نصیحتش کن»، یک کمی احساس وحشت کردم.
