سوار بیآرتی شدیم. رگبار سرفههایش شروع شد. چادرش را کشید روی صورتش و پشت سر هم سرفه کرد. آبمعدنی را گرفتم سمتش.
به گزارش اصفهان زیبا؛ سوار بیآرتی شدیم. رگبار سرفههایش شروع شد. چادرش را کشید روی صورتش و پشت سر هم سرفه کرد. آبمعدنی را گرفتم سمتش.
-شرط میبندم آنتیبیوتیکت رو کامل نخوردی! واسه همین سرماخوردگیت خوب نمیشه.
دستش را گذاشت روی پیشانی عرقکردهاش. دکمه بالایی پالتویش را باز کرد و نفس عمیق کشید.
-مظاهری این هفته هم نمیآد، باید همه کارهای استقبال رو دوتایی بکنیم.
-آقا رو اینقدر لوس کردی که هنوز دوهفته از عقدتون نگذشته بازم رفته مأموریتهای بلندمدت!
جلوی ایستگاه دانشگاه پیاده شدیم. جلوی درِ اصلی دانشگاه پر بود از بنرهای کوچک و بزرگ. ریحانه با تعجب پرسید: «اینها بنرهای مجموعه نیستند؟ کی اینارو ریخته اینجا؟» سرم را به نشانه ندانستن تکان دادم. نگهبان در جواب سؤالش گفت: «اون پسر خپله همه رو ریخت اینجا، گفت زنگ زدم بیان ببرند.» لپهای سبزه ریحانه سرخ شد. تلفنهمراهش را از توی کیفش برداشت. با عجله میان مخاطبهایش گشت.
-الو… آقای عبدی… شما گفتید بنرها رو بیان ببرند؟ مگه من نگفته بودم برای مراسم استقبال از سردار لازمشون دارم؟ یعنی چی جا نداریم؟
سرفه امان نداد حرفهایش را کامل کند! تلفن را از دستش گرفتم.
