قلبش همیشه تند تند میزد. دوستانش تند تند رفته بودند و او در این زمین فقط با قلبش زنده بود. با قلبی که همیشه عجول بود، دلی که تحمل این زمین را نداشت و میخواست هرچه زودتر آسمانی شود؛ اما قلب او یک راز دارد. رازش این است که قلبش مال خودش نبود؛ قلبش برای همه میتپید. در قلبش برای همه غیر از خودش جا داشت. در آسمان دلش همه غیر از خودش میدرخشیدند. او فقط نور آنها را نگاه میکرد و به دنبالش بود. نور چیزی است که او را بیتاب کرد و آخر نیز به سرچشمه تمام نورهای عالم رسید.
تا بوی زلف یار در آبادی من است؛ هر لب که خندهای کند از شادی من است. دلها برای او بوی یار میداد. قلبش با خنده همه میخندید و با گریه همه میگریست. تک تک آدمها در قلبش بودند. بیحجاب و باحجاب، اصولگرا و اصلاحطلب، ایرانی و غیرایرانی! پای عهدش ایستاد و رقص و جولانی بر سر میدان کرد تا مصداق شعری که ذکرش بود بشود: رقص و جولان بر سر میدان کنند، رقص اندر خون خود مردان کنند؛ چون رهند از دست خود دستی زنند، چون جهند از نقص خود رقصی کنند.
