اتوبان فرودگاه گم شده لابهلای مه انبوه و فشرده که مثل لحافی ضخیم و پنبهای لبههایش را گسترانده بر آسفالت سرد و یخزده تا خودروهایی را که برای رفتن شتاب دارند مچاله کرده باشد در خود.
جز نور نارنجی بیجان و اندک چراغ ماشینها که پشت شیشه بخارگرفته انعکاس پیدا میکند و ردی است بر شروع زندگی، چشم، چشم را نمیبیند. درست در همین لحظه که مه غلیظ اتوبان را بلعیده و در خود فرو برده در امتداد نور یخزده ماشینها سایه انسانهایی خمیده و تحلیلرفته قدمیکشد که تنها دوقدم آنطرفتر از
اتوبان در زمینی گودافتاده پناه گرفتهاند تا تمام بیپناهیشان را آنجا به نمایش بگذارند.
