پیرمرد عصایش را میزند به زمین و مینشیند روی نیمکت فلزی ایستگاه. سری تکان میدهد و زیر لب با خودش حرف میزند. ساعت 9 صبح یک روز زمستانی است و اغلب مسافران منتظرند تا اتوبوس از راه برسد. زنی از لابهلای جمعیت میگوید: «20 دقیقه است منتظریم و اتوبوس نیامده.» نوجوانی که تازه از راه رسیده است، میگوید: «یعنی شما 20 دقیقه است منتظر اتوبوس هستید؟! ای وای!» مردی از آن سوی ایستگاه میگوید: «حالا اینقدر شلوغش نکنید. شاید امروز اینطور شده است.
من مسافر این مسیر هستم و اغلب فاصلههای تردد اتوبوس بین 10 تا 15 دقیقه است.» هنوز حرفش تمام نشده که اتوبوس از راه میرسد و مردم هجوم میآورند برای سوارشدن. جمعیت اتوبوس آنقدر زیاد است که روی پله آخر هم ایستادهاند. زنی فریاد میزند: «خانم! پایم را له کردید. چشمهایتان را باز کنید.» نیمی از جمعیت اتوبوس کم میشود و جمعیت منتظر در ایستگاه سوار اتوبوس میشوند. تعداد مردها کمتر است؛ به دلیل اینکه اغلب مردان در این ساعت از روز سر کار هستند و زنان برای خرید وانجام امورات خانه بیرون میآیند. زنی که به میلههای اتوبوس چسبیده است، سرش را میچرخاند سمت راستش: حملونقل عمومی
