
هفته را مرور میکنم، اما همه چیز کدر است، مکالمات، لحظات، صداهایی که باید شنیده میشدند، آدمهایی که باید دیده میشدند، انگار همه در مه افتادهاند. انگار دنیایی که داشتم حالا دیگر نیست! مثل اطلسی که صفحاتش پاره شده و من در میانه راه ایستادهام، نمیدانم باید به راست بروم یا به چپ!
دوستانم؟ نمیدانم. «م.» که هر شب از کلاسهای آنلاینش میگفت، حالا چه میکند؟ تمام جزوههایم، تمام یادداشتهایی که روزها برایشان وقت گذاشتم حالا در گروههایی گیر کرده که دیگر نمیتوانم به آنها دسترسی داشته باشم! دانشگاهم، که فکر میکردم در دستان من است، حالا در دستان بیخبری گم شده است. و کارم… خدای من، کارم چه میشود؟ تمام عکسهایم، گزارشهایم همه در فضایی زندگی میکنند که حالا قفل شده است.
