
گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو-فردین آریش، من دیر بزرگ شدم. شبیه بیشتر بچههای دهه هفتادی. به خاطر
اینکه تهتغاری بودم و مادر نمیگذاشت دست به سیاه و سفید بزنم. سرم به درس
خواندنم گرم بود –که در محله ما جرم بزرگی بود- و گاهی فوتبال بازی کردن با
بچههای کوچه که لباس فوتبالیستهای مشهور را تنشان میکردند و فکر میکردند خود
زیدان و رونالدو هستند و میلیونها بیننده تلویزیونی خیره به ساقهایشان! من دیر
بزرگ شدم. چون هر وقت چیزی را میخواستم بدست میآوردم. یادم هست برادر بزرگ کولهپشتی
رنگوروفتهای داشت که وقتی دبستانش را تمام کرد داد به برادرهای کوچکترم. یکجور
میراث خانوادگی! من اما هر سال برای خودم کیف تازهای میگرفتم. و چه کِیفی میکردم.
در گیرودار همین عیش و سرخوشیها، سال کنکور که رسید ترس
برم داشت. سربازی چشمک میزد و اگر دانشگاه قبول نمیشدم چارهای نبود. یکی از
کابوسهای روزانهام شوخی بچههایی بود که از قصد میگفتند: «چند ماه خدمتی!» من
از ترس سربازی دانشگاه قبول شدم. آن هم تهران. پایتختی که دور بود از ما و آدمهایش
را توی تلویزیون دیده بودیم فقط. فکر نمیکردم برای امثال ما هم جایی داشته باشد. این
بود که از حول هلیم افتادم توی دیگ.
