
از سال 1981 و از زمانی که نویسنده آمریکایی توماس هریس، دکتر هانیبال لکتر را در رمان ترسناک روانشناختی خود با عنوان اژدهای سرخ (Red Dragon) خلق کرد، این شخصیت به بخشی از حافظهی جمعی ما در فرهنگ عامه تبدیل شده است. از آن زمان تاکنون، دکتر لکتر را در رسانههای گوناگون از جمله سینما و تلویزیون به صورت مدام دیدهایم و این قاتل زنجیرهای با اشتهایی عجیب و سیریناپذیر نسبت به گوشت انسان، به یکی از بهیادماندنیترین شرورهای دوران معاصر بدل شده است.
برو سراغ تستهای شخصیتی. نقاشیهایش را نگاه کن. خانههای بیلی کوچک خواهند بود، با پنجرههایی ریز. نه گلی، نه حیوان خانگی، نه اسباببازیای، نه خورشیدی. زنهایی که میکشد حتی خامتر و ابتداییتر از مردهایش خواهند بود. اما جبران میکند؛ با زینتآلات اغراقشده، جواهرات، سینههای بزرگ. بعد درختهایش… آه بله، کلاریس. درختهایش وحشتناک خواهند بود. بیلی از هویت خودش متنفر است، میدانی. همیشه همینطور بوده. فکر میکند این یعنی او یک تراجنسیتی است. اما آسیبشناسیاش هزار بار وحشیانهتر و ترسناکتر از آن است. او میخواهد دوباره متولد شود، کلاریس. بیلی با تمام وجود میخواهد دوباره متولد شود. و او دوباره متولد خواهد شد.
