
اقتصاد۲۴- چادر مشکی را حلقه کرده دور شال سبز حریر، مردمکهای مشکی چشمها، معذب و خجالتزده چرخی میزنند و بعد از چند ثانیه قفل میشوند روی انگشتهای گره خورده در هم. لبخند، اما از روی لبها گم نمیشود. لبخندی که پیش میآید تا کمرویی عاتکه را عقب براند. ۱۶ ساله است. دانشآموز کلاس دهم. تنها کلاس یازدهم یک گوشه دور دنیا. جایی خیلی دور و فراموش شده در نزدیکی روستای توتان در ۸۰ کیلومتری شهرستان بنت در شمال غرب نیکشهر در استان پهناور سیستان و بلوچستان. تا همین دو سه سال پیش، همین کلاس و همین مدرسه هم نبود و همسن و سالهای عاتکه و زینب و کلثوم و هاجر و ماهی و نسرین که حالا با هزار شوق آمدهاند تا دیوار مدرسهیشان را برای سال جدید رنگآمیزی کنند، خانهنشین میشدند.
مدرسه رنگآمیزی شده، اما هنوز محزون است. جای خالی ماهو توی چشم است. هم توی چشم مدرسه، هم بچههای مدرسه و هم عاتکه که توی کلاس خالی نشسته و لبخند میزند تا با خنده کمروییاش را عقب بنشاند؛ «ماهو خیلی شاد بود. با گوهر بیشتر از بقیه دوست بود. گوهر هم فکر کنم ازدواج کرده است. سال پیش، روزهای آخر امتحانهای نوبت دوم بود. صبح آمده بودیم مدرسه، گفتند نیامده بود. یکی گفت شنیده که مریض است، دل درد دارد، اما ما به کسی چیزی نگوییم. اصلا فکرش نمیکردیم مرده باشد. رفتیم سر جلسه امتحان. اما همانجا از یکی از بچهها شنیدیم خودکشی کرده است».
ماهو از دانشآموزان یکی از روستاهای همجوار توتان است. رفتن ماهو هنوز برای عاتکه عادی نشده: «تا یک روز پیش از اینکه چنین کاری کند به مدرسه میآمد. صندلی کناری من مینشست. درسش هم خوب بود. میگفتند مشکلات خانوادگی داشته. با مادرش دعوایش شده و بعد توی خانه خودش را آویزان کرده است».
