
فلسفه یلدا برایمان حکایت پایداری در برابر تاریکی بود؛ شبی برای پشت سر گذاشتن سرمای وجود و رسیدن به روشنایی خورشید. دورهمی خانواده و همسایهها گرمابخش بود و شاهنامهخوانی و فال حافظ، حلقهای ناگسستنی میان نسلها میبافت.
پدر و مادر بزرگی که با وجود دشواری اقتصادی همه توان خود را برای فراهم کردن توشهای و سفرهای نسبتا ساده در شب یلدا بکار گرفتهاند؛ هنگامی که شب دور هم جمع میشوند با دو نوه جوان خود که با چهرههایی که نور آبی سرد تلفنهای هوشمندشان بر آنها افتاده و مشغول اسکرول کردن یا ارسال استوری هستند مواجه میشوند. آنها هیچ توجهی به قصه گو ندارند. دستهای پیرزن در حال اشاره به کتاب حافظ است، در حالی که دستان جوانان مشغول لمس صفحه نمایش است. این مهم فاصله عاطفی بین نسلها را به وضوح نشان میدهد. فضایی آمیخته از دلتنگی و نوستالژی با حسی از غیاب.
امروز با کمرنگ شدن سنتهای ساده، گویی نه تنها طولانیترین شب سال، که فاصلهها نیز بلندتر شده است.
