گلچین بهترین اشعار دو بیتی فایز دشتی و مجموعه شعرعاشقانه و ناب کوتاه

کبابی از دل فایز بسازید

در این مطلب بهترین اشعار دو بیتی فایز دشتی را گردآوری کرده ایم، برای خواندن این متن های زیبای عاشقانه در ادامه با ما همراه باشید.

دلم در نزد جانان است امشب

کبابی از دل فایز بسازید

نسيم! آهسته آهسته سحرگاه
روان شو سوى يار از راه و بيراه
بجنبان حلقه زنجير زلفش
ز حال زار فايز سازش آگاه

به سیر باغ رفتم باختم من

الهی دیده ی فایز شود کور

سهی سرو، این قد و بالا ندارد
گل احمر چنین سیما ندارد
نه در جنت، نه باغ خلد، فایز
خدا حوری چنین زیبا ندارد

دل از من چشم شهلا دلبر از تو
لب خشکیده از من کوثر از تو
بنه بر جان فایز منت از لطف
سر از من سینه از من خنجر از تو

رخ تو آتش و زلف تو دود است
مرا زین سرد‌مهری‌ها چه سود است؟
چو فایز در بیابان تشنه جان داد
چه حاصل در صفاهان زنده‌رود است

به زیر پرده آن روی دل‌آرا

دل فایز چو پروانه به دورش

اگر دانی که فردا محشری نیست
سوال و پرسش و پیغمبری نیست
بتاز اسب جفا تا می‌توانی
که فایز را سپاه و لشکری نیست

خداوندا دلم از دین بری شد
اسیر دام زلف آن پری شد
پری دید و پریشان گشت فایز
پری رو هر که دید از دین بری شد

بیا تا برگ گل نارفته بر باد
گلی چینیم و بنشینیم دلشاد
بت فایز مکن تاخیر چندان
که تعجیل است عمر آدمیزاد

برفت آن یار و از ما مهر برداشت
خیالش هم مرا آسوده نگذاشت
به فایز آنچه کرده آن جفاجو
نه باور کرد دل، نه عقل پنداشت

رخ تو آتش و زلف تو دود است

چو فایز در بیابان تشنه جان داد

دل من حالت پروانه دارد

دل فايز چو مرغ پر شکسته

دلم تنگه چو ميناى شكسته
كه يارم با رفيق بد نشسته
همه گويند كه فايز تار بردار
صدا كى مى‏دهد تار شكسته

به بالا بنگری مهتاب بینی
گل خوشبو کنار آب بینی
برو فایز سزای تو همین بود
پری مثل مرا در خواب بینی

بگو با دلبر ترسایی امشب
چه می‌شد گر که بی ترس آیی امشب
لبان خشک فایز را ز رحمت
بر آن لعل لب تر سایی امشب

صنم تا کی دل ما را کنی آب

اگر تو راست می‌گویی به فایز

کنم مدح خم ابروت يا روت

يقينم هست فايز زنده گردد

مریضی کز جدایی گشته بیمار
علاجش چیست عناب لب یار
همین باشد علاج درد فایـــــــز
مکش زحمت طبیبم را میازار

هر آن کس عاشق‌ است از دور پیداست
لبش خشک و دو چشمش مست و شیداست
بود فایز مثال روزه‌داران
اگر تیرش زنی خونش نه پیداست

اگر دورم من از تو ای پریزاد
فراموشم نکن زنهار زنهار
همان عهدی که با تو بست فایز
وفادارم اگر هستی وفادار

اگر در عهد، ابروت منکر ماست

لب و دندان و زلف و خال، فایز

به دوشش گیسوان خوش دلپسند است
که این مخصوص آن قد بلند است
حمایل‌های گیسو، یار فایز
تو گویی جنگجویی با کمند است

مرا هم ساق و هم زانو کند درد
کمر با ساعد و بازو کند درد
به هر عضو تو فایز پیری آمد
جوانی رفت و جای او کند درد

دل آگه چه محتاج برید است؟
چه حاجتمند پیغام و نوید است؟
خبر از حال فایز یار دارد
چه لازم دیگرش گفت و شنید است؟

مه بالا نشین پایین نظر کن
به مسکینان کلامی مختصر کن
بتا فلیز غریب این دیار است
محبت با غریبان بیشتر کن

خبر از دل ندارم نيست يا هست

گله از دل مکن فايز که پيری

هر آن کس عاشق‌ست از دور پیداست

بود فایز مثال روزه‌داران

سوار خنگ خوش‌رفتارم امشب
روانه جانب دلدارم امشب
چو سلطان حبش فایز ز شوقش
جهان زیر نگین پندارم امشب

جوانی هست چون گنجی خداداد

برو فايز که این گنج از تو بگذشت

سحر دل، خود به خود فریاد می‌کرد
از این فریاد، خاطر شاد می‌کرد
سراپا شمع سان می‌سوخت فایز
مگر عهد جوانی یاد می‌کرد

قلم آور كه بنويسم كتابى
به پيش دلبر عالى جنابى
تو فايز مى‏كشى فردا چه گويى
قيامت مى‏شود آخر حسابى

اگر دوران دهد بر بادم ای دوست

مکن باور که فایز چشم و زلفش

نه یادم می‌کنی نه می‌روی یاد
به نیکی باد یادت ای پریزاد
عجب نبود کنی فایز فراموش
فراموشی‌ است رسم آدمیزاد

نه هر آهوی دشت آهوی چین است
نه هر گاوی که بینی عنبرین است
نه هر یاری وفادار است، فایز
وفا در خطه ارمن زمین است

نسیم روح‌پرور دارد امشب

گمانم یار در راه است، فایز

نه هر رخشنده کوکب آفتاب است
نه هر پیغمبری صاحب کتاب است
نه هر شیرین شود معشوقه، فایز
نه هر آب روان بینی گلاب است

بتا بر طرف معجر کن نقابت
مهل بی‌پرده مانند آفتابت
بت فایز بپوشان رخ که ترسم
شبی نامحرمی بیند به خوابت

دلم ای کاش بیرون میشد از تن
دریغا دست بر می داشت از من
کسان دارند فایز دشمن از دور
من مسکین بود در خانه دشمن

ره عشق است باید زان حذر کرد
به اول گام باید ترک سر کرد
نه راه هرکس است این راه، فایز
خوشا آن شیردل کاو این سفر کرد

اگر خواهی بسوزانی جهان را

بت فایز اشارت کن به ابروت

سحرگه زورق سیمین مهتاب
چو در دریای اخضر گشت غرقاب
بت فایز ز هامون سر برآورد
دوباره شد شب مهتاب احباب

خودم اينجا دلم در پيش دلبر
خدايا اين سفر كى مى‏رود سر
خدايا كن سفر آسان به فايز
كه بيند بار ديگر روى دلبر

اگر از روی تو مهجورم ای دوست

جدا فايز زتو نز بی وفايست

هنوزم بوی زلفش در مشام است

کجا فایز شود از ناله خاموش

خداوندا جوانی ام به سر رفت
درخت شادکامی بی ثمر رفت
درخت شادکامی عمر فایز
سر شام آمد و بانگ سحر رفت

سهی سرو، این قد و بالا ندارد
گل احمر چنین سیما ندارد
نه در جنت، نه باغ خلد، فایز
خدا حوری چنین زیبا ندارد

دلا امشب نه وقت قال و قیل است
نه هنگام حکایات طویل است
ببین فایز! قوافل در قوافل
به هر جانب صدای الرحیل است

نگارا شربت از لبهات بفرست

برای توتیای چشم فایز

ز آب و آتش و از خاک و از باد
خدا رخسار خوبان را صفا داد
چو چشم ما نظر بگشاد، فایز
غضو ابصارکم را کرد ارشاد

ندارم راحتی جز رنج و زحمت
به جز خواری و دشواری و محنت
دل فایز به پیری کرده پرواز
به باغ گلرخان چون اشتر مست

مرا زان روز قصه مشکل افتاد
که کار من رجوعش با دل افتاد
ملامتهای خلق و خیر فایز
همه بی صرفه و بی حاصل افتاد

مرا این زندگی از بوی یار است

کنون که هست فایز زنده ز آنست

مرا در پيش راهی پر زبيم است
از این ره در دلم خوفی عظيم است
برو فايز مينديش از مهابت
که آنجا حکم با رب رحيم است

دو چشمت چون به چشمانم نگه کرد
لب لعل و رخت روزم سیه کرد
مکن عشوه دگر بر فایز زار
که ابروی کجت جانم تبه کرد

سر زلف تو جانا لام و میم است
چو بسم الله الرحمن الرحیم است
به هفتاد و دو ملت برده حسنت
قدم از هجر تو مانند جیم است

مرا در پیش راهی پر ز بیم است

برو فایز میندیش از مهابت

عرق بر چهره‌ات گل یا گلاب است
و یا پروین به روی ماهتاب است؟
نشانده یار فایز نقره بر آل
و یا بر آتش تر خشک آب است؟

بتی کز ناز پا بر دل گذارد
ستم باشد که پا بر گل گذارد
تمنایی که دارد یار فایز
به چشم ما قدم مشکل گذارد

به رخ جا داده‌ای زلف سیه را
به کام عقرب افکندی تو مه را
که دیده عقرب جراره فایز؟
زند پهلو به ماه چارده را

منبع  : مجله تاپ ناز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *