برادرم آمده بود با همه نشانههایی که ما از او در ذهن داشتیم. ژاکتی که مادر روز آخر بر تن سید کمال دیده بود. همان لباس پاسداری که با افتخار به تن میکرد و سربند الله اکبری که حالا نوشتههایش کمی کمرنگتر شده بود. باورتان نمیشود، اما دکمههای روی لباس سید کمال هنوز سر جایش بود. همه نشانهها عیان بود. نیازی به آزمایش دیانای نبود. ما هر آنچه را از سید کمال در ذهن داشتیم بعد از ۴۰ سال مجدداً دیدیم
جوان آنلاین: باید فیلم دیدار حضور سردار باقرزاده، فرمانده کمیته جستوجوی مفقودین همراه مسئولان معراج شهدا و عوامل برنامه یلدای ایرانی را در منزل مادر شهید سیدکمال خالقی بارها و بارها ببینید. همان لحظه که سردار باقرزاده خبر شناسایی را به خانواده شهید اطلاع میدهند. سردار میگوید میخواستم اینجا بیایم و با شما صحبت کنم همان ابتدا تفالی به حافظ زدم. این ابیات آمد: خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد/که در دستت به جز ساغر نباشد/زمان خوشدلی دریاب و دریاب/که دایم در صدف گوهر نباشد
نگاه مادر شهید به چهره سردار خیره مانده، گویی چشم انتظار شنیدن خبری است. سردار ادامه میدهد و میگوید: مادرهایی، چون شما که گوهر پرورند را در دفاع مقدس بسیار داشتیم. بعد رو به مادر شهید میگوید مادر جان! گل شما پیدا شده! مادر مات است. لحظاتی بعد صدای گریه او و میهمانها سکوت را میشکند.
آری! یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور…
در جریان عملیات تفحص شهدا در روز ۲۷ آذر ماه در جزیره مجنون جنوبی، پیکر مطهر شهیدی با لباس پاسداری، پلاک هویت، ژاکت و سربند الله اکبر کشف شد که پس از بررسی پلاک هویت مشخص شد پیکر کشف شده متعلق به شهید سیدکمال خالقی است. او اولین طلبه شهید مدرسه عالی شهید مطهری بود. شهید سید کمال خالقی دومین شهید این خانواده است. برادرش شهید سیدمهدی خالقی پیش از او در عملیات فتحالمبین به شهادت رسیده بود. برای آشنایی با سیره و سبک زندگی شهدای این خانواده با برادرشان سیدعباس خالقی همکلام شدیم.
میوهفروشی و خیاطی و رزق حلال خانه
برادر شهید میگوید: ما شش خواهر و برادر بودیم. پدرم شغلش آزاد بود، مدتی میوه فروشی کرد و مدتی هم مغازه خواربار فروشی داشت. مادرم هم خیاط قابلی بود و درآمد خوبی از راه خیاطی به دست میآورد و او هم از این راه کمک خرج خانواده بود. مادر و پدرم توجه زیادی به رزق حلال داشتند و واقعاً در کارهایشان این مهم را رعایت میکردند.
به یاد دارم مادرم وقتی دوخت و دوز پارچهای را به اتمام میرساند، اضافه پارچهها را دستهبندی میکرد و گره میزد و به صاحب پارچه میگفت این خرده پارچه شماست.
مادر اهل تلاوت قرآن بود و در مجلس اهل بیت (ع) شرکت میکرد. به قولی خانم جلسهای بود، برای همین خیلی حواسش به رعایت حلال و حرام رزق خانه بود. من از دیگر برادرهایم بزرگتر بودم و سر کار میرفتم و کمک خرج خانواده بودم.
خدا، قرآن و خمینی
او در ادامه به فعالیتهای انقلابی خانواده اشاره میکند: ما در دوران انقلاب بسیار فعال بودیم. پدرم از همان دوران قدیم مقلد امام خمینی (ره) و گوش به فرمان ایشان بود. در خانواده ما، پدر و برادرهای شهیدم و من همیشه در صف تظاهرکنندگان حضور داشتیم. شعارمان هم این بود: خدا، قرآن و خمینی. گاهی هم در صف تظاهرکنندگان به سمت ما تیراندازی میشد. به ما گفته بودند آدرس منزل و شماره تماس را بنویسید و داخل جیبتان بگذارید که اگر اتفاقی برایتان افتاد، بتوانند خانوادههایتان را پیدا کنند. برادرهای شهیدم عاشق این فعالیتهای انقلابی بودند و وقتی میدانستند امروز قرار است تظاهراتی باشد، خودشان را مهیای رفتن میکردند و به ما هم میگفتند زود باشید، زودتر آماده شوید که برویم. آن زمان منزل ما در خیابان عباسی بود و از گمرک به طرف میدان انقلاب میآمدیم.
صحنههای انقلاب هنوز هم در ذهنم تداعی میشود. سربازهایی که روی دیوارها مینشستند و با اسلحه مردم را نشانه میگرفتند. شعارهای مردم که ارتش را برادر خود میخواندند و گاهی این برادری را با شاخههای گلی که بالای اسلحههایشان میگذاشتند، به اثبات میرساندند. گاهی تظاهرکنندگان سر و چهره خود را میپوشاندند که شناخته نشوند و خیلی اتفاقات دیگر.
