قهرمان احترام زیادی برای من و مادرش قائل بود. او نمونه خانهام بود. اهل مسجد، عبادت، مراسمها و هیئتهای مذهبی بود. روحیه انقلابی داشت. خیلی به خواندن قرآن و آموزش آن علاقه داشت و همه امورات مسجد تا زمانی که راهی جبهه نشده بود با قهرمان بود. بچههای محل را به مسجد میآورد و به آنها قرآن آموزش میداد
جوان آنلاین: همه حرف پدر شهید از دردانه شهیدش قهرمان ابوالفضلی زنجانی همین بود «بُو بیدَنه زَنجانَ دِیردی»، یعنی همین یک پسرم، به کل زنجان میارزید. همان ابتدای مصاحبه از اینکه نمیتواند با ما فارسی صحبت کند عذرخواهی میکند. ما با این پدر شهید به زبان آذری گفتوگو کردیم. پدر شهید دفاع مقدس، قهرمان ابوالفضلی زنجانی، مرد ۸۶ سالهای است که پیش از فرزندانش راهی جبهه شد و بعد از جانبازی به خانه بازگشت و همین بهانهای شد که قهرمان خانهاش سلاح پدر به دست گیرد و راهی شود. قهرمان، ۱۶ سال بیشتر نداشت، اما جهاد را بر خود تکلیف دانست. او رفت و بعد از هشت ماه حضور در خطوط مقدماتی جبهه، در عملیات غرورآفرین الی بیت المقدس همراه عمویش سلیمان ابوالفضلی زنجانی به شهادت رسید. خبر شهادت هر دوی آنها که به روستا رسید، پدر بیتاب شد. پیکر برادرش شهید سلیمان ابوالفضلی به خانه آمد، اما خبری از پیکر فرزند شهیدش نشد. همین بهانهای شد تا پدر بار دیگر راهی مناطق عملیاتی شود و جبهه به جبهه دنبال فرزندش باشد. نهایتاً بعد از ماهها جستوجو مزار شهیدش را در میان قبور مطهر شهدای بهشت زهرای تهران یافت. سبک و سیره زندگی شهید قهرمان ابوالفضلی زنجانی را از زبان پدرش رحمان ابوالفضلی زنجانی و خواهرش زهرا ابوالفضلی زنجانی که به جای مادر همراهیمان میکند، در سطور پیشرو میخوانیم.
روستای قلی کندی زنجان
شهید قهرمان ابوالفضلی زنجانی ۸ تیر ۱۳۴۵، در روستای قلی کندی از توابع شهرستان زنجان به دنیا آمد. پدرش همان ابتدای مصاحبه میرود سراغ روزهای تفحص پیکر فرزندش؛ روزهایی که با تلخی از آن یاد میکند. میگوید: «۹ ماه همه جبههها را دنبالش گشتم. تمام بیمارستانها و سردخانهها را جستوجو کردم. وقتی از همه جا ناامید شدم و نتوانستم او را میان شهدا بیابم، راهی مشهد شدم. میخواستم همه دلتنگیهایم را با امام رضا (ع) در میان بگذارم. رفتم و بعد از زیارت حرم مطهر، وارد مسجد گوهرشاد شدم. در گوشهای از مسجد نشستم، بعد از مدتی به خواب رفتم. خواب عجیبی دیدم. در خواب دیدم خوابیدهام و قهرمان هم کنار من دراز کشیده است. چشمم که به قهرمان افتاد صدایش کردم، گفتم بابا تو اینجا هستی؟! قهرمان به من نگاهی کرد و گفت پدر جان! اینقدر به دنبال من نگرد، من در تهران هستم.
از خواب پریدم. به خودم که آمدم تازه متوجه شدم این یک رؤیای صادقه بود. هر چه سریعتر خودم را به تهران رساندم و به پزشک قانونی رفتم. خوابم را که به آن بسیار امید بسته بودم برایشان تعریف کردم. پزشک مسئول آنجا آلبوم عکس شهدا را آورد. میان همه آن تصاویر زیبای شهدا، تصویر قهرمان را دیدم.
بعد از کمی تحقیق و پرس و جو متوجه شدیم او بعد از شهادت به صورت گمنام در بهشت زهرای (س) تهران به خاک سپرده شده است. با تمام ذوق راهی بهشت زهرا شدم و خودم را به مزار فرزندم رساندم. بعد هم مزارش را سرو سامان دادم، اما خیلی دوست داشتم به این دوری پایان دهم. برای همین رفتم خدمت امام جمعه زنجان آقای موسوی! خدمتشان رسیدم و ماوقع را برایش روایت کردم. گفتم خانوادهام دلتنگ میشوند و راه دور است و نمیتوانیم مدام در مسیر زنجان به تهران باشیم. او مرا راهنمایی کرد و گفت بروید و از کسانی که نبش قبر انجام میدهند چند و، چون این ماجرا را سؤال کنید، بعد بیایید شما هم نبش قبر کنید.
گفتم گناه ندارد؟ گفت نه. قهرمان ۱۸ ماه میهمان بهشت زهرا (س) بود. آمدم تهران با مسئولان امر صحبت کردم. با موافقت آنها به بهشت زهرا رفتیم و روی قبر را برداشتیم. هیچ تغییری در کفن و پیکر پسرم نبود. سالم مانده بود. این را من اگر به چشم خود ندیده بودم باور نمیکردم. انگار همین دیروز بود که او را تدفین کرده بودند.
راستش ابتدا باور نکردم گفتم نه این نمیتواند فرزند من باشد، او ۱۸ ماه پیش دفن شده، حتی رنگ کفن هم تغییری نکرده است. از من خواستند پیکرش را ببینم. پیکر را که دیدم، متوجه شدم او قهرمان من است. نبش قبر کرده و فرزندم را به گلزار شهدای زنجان منتقل کردیم و اینگونه بعد از ماهها پیگیری تلاشمان به ثمر نشست و هر طور بود او را پیدا کردیم و به شهر خودش آوردیم.»
از شما رزمنده در نمیآید!
