
به گزارش مجله خبری نگار، نیازی به تبلیغ و ویترینهای آنچنانی برای رونق کارش ندارد. بعد از ۴٠سال حالا همه او را میشناسند؛ بهویژه آنها که با کتاب رفیق هستند و گشت وگذار در کتابفروشیهای شهر را دوست دارند. برای همه آنها، نشانی کتابفروشی عمو عبدالمطلب که وسط خانهای قدیمی بیهیچ دکور و تزیینی خاص جای دارد، سر راست است. کافی است خود را به تقاطع خیابانهای طالقانی و حافظ در پایتخت برسانند. همانجاست که خوشنمایی خانهای آجری لابهلای ساختمانهای بلند و کوتاه اداری به چشمشان میآید. کتابفروشی عبدالمطلب بیژنی حتی برای عابران آن حوالی که گاهی شبکههای مجازی را بالا و پایین میکنند نیز آشناست؛ «این همان خانه قدیمی کتاب است… ببین میز چوبی جلوی درش را… ببین کتابهای چیده شده روی پلههای ورودیاش را…» پایین پلهها از هر طرف ستونهایی از کتابهای روی هم چیده شده بالا رفته است. بعضی ستونها به سقف نمور و چرک رسیدهاند و بعضی دیگر تا نیمه دیوار قد کشیدهاند. ستون کتابها هر روز از فروش یا انبار کتابها، بلند و کوتاه میشوند. درهمهستند؛ رمانهای کلاسیک میان مجلدهای تاریخی یا فلسفی، کتابهای مذهبی بین افستشدههای روانشناسی. جایشان را فقط خود عمو عبدالمطلب میداند که صبح تا غروب لابهلای ستونهای کتاب در آمد و شد است. سالهاست که کتابفروشی او برای مشتریان به پاتوقی دوستداشتنی تبدیل شده و برای آنها که پیشتر قدم به آن نگذاشته بودند نیز کشفی مهیج محسوب میشود؛ کشفی توأمان با این حس و حال متفاوت که نمیدانند در حال لذتبردن از تماشای خانهای قدیمی هستند یا کیفور از حضور در یک کتابفروشی عجیب؛ و ناگهان کتاب و کتابفروشی کلنگی
