در بندم از آن دو زلف بند اندر بند
ای وعده فردای تو پیچ اندر پیچ
چون قلم بست او میان در هجو تو لیکن دهانش
چون دوات از گفتههای خویشتن پر لوش باد
ای کرده سپاه اختران یاری تو
فخرست جهان را به جهانداری تو
مستند مخالفان ز هشیاری تو
بخت همه خفته شد ز بیداری تو
هر کار که هست جز به کام تو مباد
هر سکه که هست جز به نام تو مباد
آهو با شیر کی تواند کوشید
جوجگک با باز کی تواند پرید
دلم ای دوست تو دانی که هوای توکند
تا زیم، جهد کنم من که هوای تو کنم
خیزید و خز آرید که هنگام خزان ست
باد خنک از جانب خوارزم وزان ست
دهقان به تعجّب سر انگشت گزان ست
کاندر چمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار
همیریزد میان باغ، لؤلؤها به زنبرها
ز قرقویی به صحراها، فروافکنده بالشها
گر دوستدار مایی، ای ترک خوبچهره
زین بیش کرد باید مارات خواستاری
دولت همه ساله بیجلال تو مباد
هر بنده که هست بیکمال تو مباد
نوبهار آمد و آورد گل و یاسمنا
آسمان خیمه زد از بیرم و دیبای کبود
تاریک شد از مهر دل افروزم روز
شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم
…ناله بلبل سحرگاهان و باد مشکبوی
مردم سرمست را کالیوه و شیدا کند
من دژم گردم که با من دل دوتا کردهست دوست
خرم او باشد که با او دوست دل یکتا کند
می بر کف من نه که طرب را سبب اینست
آرام من و مونس من روز و شب اینست
بی می نتوان کردن شادی و طرب هیچ
زیرا که بدین گیتی اصل طرب اینست
ای بت زنجیر جعد، ای آفتاب نیکوان
طلعت خورشید داری، قامت فردوسیان
گرت خوانم ماه، ماهی، ورت خوانم سرو،سرو
گرت خوانم حور، حوری، ورت خوانم جان، چو جان
شاد باشید که جشن مهرگان آمد
بانگ و آوای درای کاروان آمد
ای کرده سپاه اختران یاری تو
مستند مخالفان ز هشیاری تو
خیزید و خز آرید که هنگام خزانست
آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست
آنکس که بُوَد آمدنی، آمده بهتر
و آنکس که بُوَد رفتنی، او رفته بُده بِه
