
«وسط اتوبان چمران، رو به شمال که بایستی، تپههای اوین، آن تپههای بیانتها که انگار هیچوقت تمام نمیشود، شرق تا غرب نگاه آدم را پر میکند. وقتی هوای تهران، خوش است، کارتنخوابهای حاشیه اتوبان، سربرمیگردانند سمت شمال، چشم میدوزند به آن تپههای بیانتها. انحنای نرم تپههای خاکستری اوین روی شیب دامن آبی آسمان، کارتنخوابها را عاشق میکند، یاد روزهای خوب میافتند؛ روزهایی که تمامقد، در خدمت زندگی بودند. همین طور که محو زیبایی پیش چشمشان هستند، یکیشان پا میگذارد وسط اتوبان، با قدمهایی که سرعتش از شتاب دور چرخ ماشینها کمتر است، به عمد کمتر است. کارتنخوابها، همینطور محو اوج و فرود توازن رنگ و فرم هستند که جیغ ترمزی، از نفس افتادن لاستیک چرخهایی که شیارهایش از جوی خون گرم رنگ میگیرد، برشان میگرداند سمت اتوبان. نگاهشان را، همان نگاه ملتهب از عاشقی را به جنوب و شمال اتوبان میدوانند و لاشهای میبینند چند قدم دورتر. مچاله که بود در زنده بودنش، مچالهتر هم شد وقتی تصمیم گرفت مرگ را ممکن کند، روی آسفالت اتوبان؛ در محضر آسمان اوین….

