کوچه‌ای به نام کشوردوست و مردی که معنایش کرد/ او همانجایی ایستاده بود که همه می‌ترسیدند

نهم اسفند ۱۴۰۴ قرار بود فقط یک روز معمولی باشد؛ از همان روز‌هایی که فهرست کار‌های ناتمامش تا شب ادامه پیدا می‌کند. برنامه‌هایم را چیده بودم؛ تماس‌هایی که باید می‌گرفتم، جلساتی که باید هماهنگ می‌شد… همه چیز بوی روزمرگی می‌داد. اما صدای آن انفجار، نه فقط شیشه‌ها، که تمام محاسباتم را در چند ثانیه لرزاند و فرو ریخت.
کشور دوست
نهم اسفند ۱۴۰۴ قرار بود فقط یک روز معمولی باشد؛ از همان روز‌هایی که فهرست کار‌های ناتمامش تا شب ادامه پیدا می‌کند. برنامه‌هایم را چیده بودم؛ تماس‌هایی که باید می‌گرفتم، جلساتی که باید هماهنگ می‌شد… همه چیز بوی روزمرگی می‌داد. اما صدای آن انفجار، نه فقط شیشه‌ها، که تمام محاسباتم را در چند ثانیه لرزاند و فرو ریخت.

به گزارش خبرگزاری آنا امین صبحی تحلیلگر مسائل سیاسی و بین‌الملل نوشت: هنوز در شوک بودم و مغزم درست کار نمی‌کرد. سنگینی حادثه مثل بختک روی سینه‌ام افتاده بود و راه نفسم را بند. در همان گیجی و آشوب، با یکی از همکاران سوار موتور شدیم؛ مقصدمان حوالی بیت رهبری بود. باد سرد اسفند به صورتم شلاق می‌زد، اما درونم چنان آتشی به پا بود که سرما را نمی‌فهمیدم. سراسیمه بودم؛ از آن حال‌هایی که روحت فرسنگ‌ها جلوتر از جسمت می‌دود؛ و راستش را بخواهید، دیگر هیچ‌چیز دست خودم نبود؛ اشک‌ها بی‌اختیار راهشان را از گوشه چشمم پیدا کرده بودند و روی گونه‌هایم سر می‌خوردند.

هنوز کسی دقیق نمی‌دانست چه شده؛ خبر‌ها گنگ بود و شایعات مثل برق و باد می‌چرخید، اما سنگینی هوا همه‌چیز را لو می‌داد. آن‌قدر فضا سنگین بود که انگار اکسیژن هم برای نفس کشیدن کم می‌آمد. وقتی رسیدیم، از نخستین کسانی بودیم که توانستند به آن محدوده نزدیک شوند. تا نزدیکی یکی از گیت‌ها جلو رفتیم و همان‌جا بود که انگار زمان ایستاد و زبانم بند آمد.

خیابان دیگر آن خیابان همیشگی نبود. تکه‌های آجر، سنگ و مصالح ساختمانی مثل زخم‌هایی باز و ناسور روی تن آسفالت پخش شده بودند. گرد و غباری غلیظ و سمج در هوا معلق بود؛ غباری که انگار هیچ قصدی برای نشستن نداشت و می‌خواست شاهد عینی تمام فاجعه بماند.

منبع  : خبرگزاری آنا

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *