۰۶:۰۰
همهچیز شاید از یک بند رخت، یک چای داغ، یک ژاکت بافتهشده با کاموا یا انشائی پر از کلمات قلمبهسلمبه شروع شود. پسری لاغر و پادراز، با گیوه یا کفشهایی که خاک کوچه رویشان نشسته، وسط حیاط ایستاده و به آسمان نگاه میکند. در ظاهر، موقعیت کمدی است؛ او دوباره دستهگلی به آب داده، معلم مدرسه را کلافه کرده یا برای پنهانکردن یک اشتباه کوچک، دروغی سرهم کرده که خودش هم در تلهاش افتاده است.
به گزارش گروه رسانهای شرق،
زهره مسکنی: همهچیز شاید از یک بند رخت، یک چای داغ، یک ژاکت بافتهشده با کاموا یا انشائی پر از کلمات قلمبهسلمبه شروع شود. پسری لاغر و پادراز، با گیوه یا کفشهایی که خاک کوچه رویشان نشسته، وسط حیاط ایستاده و به آسمان نگاه میکند. در ظاهر، موقعیت کمدی است؛ او دوباره دستهگلی به آب داده، معلم مدرسه را کلافه کرده یا برای پنهانکردن یک اشتباه کوچک، دروغی سرهم کرده که خودش هم در تلهاش افتاده است. اما درست در همان لحظهای که مخاطب به شیطنت و دستپاچگی او میخندد، بادی سرد از گوشه حیاط میوزد؛ باد تنهایی، فقر و تمنای مبهم دیدهشدن. اینجا جهان داستانی هوشنگ مرادیکرمانی است؛ جایی که هیچ خندهای کاملا بیخیال نیست و هیچ اشکی هم به نمایش ترحمبرانگیز بدبختی تبدیل نمیشود.
سالگردها معمولا بهانهای هستند برای مرور شناسنامه که مثلا مرادیکرمانی متولد شانزدهم شهریور ۱۳۲۳ در روستای سیرچ کرمان و چهره ماندگار و نویسندهای با جوایز متعدد ملی و بینالمللی است. اما آنچه زندگی و آثار مرادی کرمانی را شایسته بازخوانی میکند، عدد سن یا فهرست کتابهایش نیست، بلکه رازی است که باعث شده قصههای او، با وجود دگرگونیهای بنیادین نسلی، اجتماعی و رسانهای، همچنان زنده و تپنده باقی بمانند. امروز جهان کودکان و نوجوانان با تصویرهای پرزرقوبرق، قهرمانهای ماورائی و الگوهای مصرفی تعریف میشود. بچهها در محاصره بازیهای ویدئویی و تولیدات تصویری شتابزدهاند با این حال، کتابهای مرادیکرمانی هنوز خوانده میشوند و ترجمههایشان در آنسوی مرزها توجه منتقدان را برمیانگیزد.
راز این ماجرا در نکتهای بنیادین نهفته است که مرادیکرمانی هیچگاه درباره اشیاء و امکانات ننوشت؛ او درباره وضعیت بشری نوشت. اضطراب بیپولی، شرم ناشی از مقایسه خود با دیگران، حسادت کودکانه به دوست همکلاسی، ترس از تنهایی، نیاز عمیق به محبت و البته امید سرسختانه به فردا، عواطفی نیستند که با تغییر فناوری یا سبک زندگی کهنه شوند. او ریشههای عاطفی انسان را هدف گرفت و به همین دلیل، داستانهایش تاریخ مصرف پیدا نکردند. شخصیتهای او موجوداتی مقدس و معصوم نیستند؛ آنها آدمهایی با همه تناقضهای انسانیاند. مجیدِ او اشتباه میکند، طعنه میزند، به داشتههای دیگران چشم میدوزد، خرابکاریهایش را لاپوشانی میکند و حتی لجباز و مغرور است. مرادیکرمانی در «بچههای قالیبافخانه» رنج استخوانسوز کودکان کار را نشان میدهد، اما به آنها شخصیت، اراده و کرامت میبخشد. مرادیکرمانی به شخصیتهایش ترحم نکرد و به مخاطب کمسنوسال نیز باج نداد؛ او کودکان را جدی گرفت و همین احترام به شعور مخاطب، ستون فقرات آثار اوست.
