که زنده‌ایم فقط از برای خون‌خواهی

روز تشییع پیکر امام شهید، نشستن بر گوشه چمن‌های میدان آزادی، فرصتی بود برای تماشای دقیقِ آنچه در مراسم تشییع می‌گذشت. از آنجا، روایت هر کدام از آن جمعیت را به خوبی حس می‌کردی. نگاه‌شان می‌کردم، با قدم‌های‌شان قدم برمی‌داشتم و انگار واگویه‌های درون‌شان را می‌شنیدم

روز تشییع پیکر امام شهید، نشستن بر گوشه چمن‌های میدان آزادی، فرصتی بود برای تماشای دقیقِ آنچه در مراسم تشییع می‌گذشت. از آنجا، روایت هر کدام از آن جمعیت را به خوبی حس می‌کردی. نگاه‌شان می‌کردم، با قدم‌های‌شان قدم برمی‌داشتم و انگار واگویه‌های درون‌شان را می‌شنیدم

جوان آنلاین: روز تشییع پیکر امام شهید، نشستن بر گوشه چمن‌های میدان آزادی، فرصتی بود برای تماشای دقیقِ آنچه در مراسم تشییع می‌گذشت. از آنجا، روایت هر کدام از آن جمعیت را به خوبی حس می‌کردی. نگاه‌شان می‌کردم، با قدم‌های‌شان قدم برمی‌داشتم و انگار واگویه‌های درون‌شان را می‌شنیدم. دیدم که پیرمردی لنگان‌لنگان با عصایی در دست، با قدم‌هایی سنگین میان سنگ‌فرش‌ها می‌رود؛ دیدم پدر و پسری که با عشق، پرچم‌های سرخ «یا لثارات الخامنه‌ای» را در کنار پرچم جمهوری اسلامی میان مردم توزیع می‌کردند؛ نوجوانانی که زیر فشار آب آتش‌نشانی، خستگی و گرما را از تن می‌زدودند و پیرزنی که با قامت خمیده آمده بود و… همگی‌شان جلوه‌هایی از عشق به رهبر و کشور بودند. 
در این میان، حضور خانواده‌های شهدا، تکان‌دهنده‌ترین بخش این میدان بود. دیدن آنها که تصویر شهید را در دست گرفته و با قلبی شکسته در میان جمعیت حرکت می‌کردند، چشم‌ها را به اشک می‌نشاند. و، اما در آن میان، نجوای همسر شهید که دست‌هایش را روی تصویر امام شهید می‌کشید و می‌گفت: «امروز بیش از چهار ماه است که هر روز برایت اشک می‌ریزم… برای آمدن پیش شما دلتنگیم. آقا، دستت باز است، حبیب امام رضا، دستم بگیر…» دلگویه‌های خانواده شهدا را پیش رو دارید. 

همسر سردار شهید حاج‌عباس نیلفروشان که در جوار رهبر مقاومت لبنان به شهادت رسید
 هنوز هم نمی‌خواهم باور کنم 
شهر غرق در حسرت بود. هر ساعت و هر لحظه، سیل جمعیت به سمت مصلی بیشتر و بیشتر می‌شد. مردم انگار دنبال گمشده‌ای می‌گشتند. از همه ایران آمده بودند برای تشییع ولی‌امر مسلمین. انگار پاره‌تن مردم از آنها جدا شده بود. شهر حال و هوای عجیبی داشت، مثل کربلا چند روز مانده به اربعین!
خیابان‌ها مملو بود از افراد پیاده که از کوچه پس‌کوچه‌های شهر به سمت یک نقطه حرکت می‌کردند. حرم آنجا بود. ایستگاه‌های نزدیکی، پس از دیگری فضا را بیشتر شبیه اربعین امام حسین (ع) می‌کردند. آفتاب سوزان و گرما، انگار نه انگار! آقا جان، یعنی ما زنده‌ایم و این روز‌ها را می‌بینیم؟! ما شیعیان سال‌هاست بغض تشییع‌های ناتمام را در گلو داریم! این بار استوار می‌آییم تا قدم‌هایمان نذر بدرقه کسانی باشد که زمین گنجایش عظمت‌شان را نداشت؛ از نیمه‌شب تاریک مدینه و مزار بین‌شان مادرمان و مظلومیت تشییع مخفی‌شان، از علی و غربت بقیع و دشت سرخ نینوا. 
حالا ما می‌آییم به جبران تشییع شبانه مادرش حضرت زهرا (س)، به جبران تشییع غریبانه امیرالمؤمنین (ع)، به جبران تابوت تیرباران‌شده امام حسن مجتبی (ع) و به جبران بدن بی‌کفن اباعبدالله (ع). امروز امت غیور ایران، بزرگ‌ترین و باشکوه‌ترین تشییع تاریخ را برای عزیز زهرا خواهند گرفت و این کمترین کاری است برای امام شهیدمان. 
 وداع جاری در تاریخ… 
آری! حالا این اولین بار است که شما ما را می‌بینید، ولی ما شما را نمی‌بینیم، اما دوستتان داریم. آقا جان! آقا جانم! امت شما آمدند برای آیین وداع و تشییع. آنها با یک عهد تاریخی روبه‌رو هستند. تشییع حضرت آقا اگر فقط آیین وداع باشد، در خاطره‌ها خواهد ماند، اما اگر به فهم و درک راه او بینجامد، در تاریخ جاری خواهد شد. 
خیابان پر بود از عاشقانی که قدم برمی‌داشتند برای مشایعت رهبر. میان گرما و دمای هوا، خیالشان نبود. همه می‌گفتند: «او سال‌ها مجاهدت کرد و سختی کشید و دم برنیاورد و حالا این ما هستیم که یکی دو روز به خاطر او کمی سختی بکشیم.» من میان جمعیت، خسته می‌شدم، می‌نشستم و باز حرکت می‌کردم. به اطرافم نگاه می‌کردم؛ چه شور و حال عجیبی! ولی پر از حماسه. گهگاهی چشمانم خیره به جمعیت، دنبال گمشده‌ام می‌چرخید. گمشده من کجاست؟ کجاست گمشده این امت؟!
 خداحافظ‌ای داغ بر دل نشسته… 
آخ عزیز دلم! آخ آقای شهیدم! من هنوز هم نمی‌خواهم باور کنم. واقعاً سخت است. خدایا، چطور می‌توانیم این غم سنگین را به دوش کشید و تاب آورد؟ آقا جان، به ما رحم کنید، ما را تنها نگذارید. تهران بدون شما دیگر جای ماندن نیست! آقا می‌رود و ما باید او را با دلی پرامید بدرقه کنیم. این همان چیزی بود که مولای شهیدمان از ما می‌خواست. 
خداحافظ‌ای داغ بر دل نشسته… 
 «اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا»
خدایا، آقای عزیز ما خیلی خسته‌اند. مراقب جان ما باش و او را محکم در آغوش بگیر. عزیز شهیدمان را به مادرشان حضرت‌زهرا (س) سپرده‌ایم و اکنون مصداق عینی آیه ۲۳ سوره احزاب رسید که فرمود: «مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَی نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ ینْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا» 
و چه زیبا گفت مداح بزرگوار، میثم مطیعی: 
«انا الیه راجعون، آه از یتیمی رفتی پدر!‌ای مهربانِ عشق قدیمی… می‌بینی آقا دلتنگی‌ام را؟ انا الیه راجعون، من باورم نیست.»
آقای من، عنوان شهید برازنده شماست. شهید، مظهر ایمان صادق است. شهید در راه خدا حرکت کرد، مجاهدت کرد و به شهادت رسید. اولین چیزی که شهید به یاد انسان می‌آورد، جهاد فی سبیل الله است…‌ای پسر فاطمه! یادت هست آن روز‌های قدیمی را که به محضر صاحب‌الزمان عرض کردی: «جان ناقابلی دارم، جسم ناقصی دارم، همه را در راه این انقلاب و اسلام فدا خواهم کرد»؟ خیلی‌ها فکر می‌کردند که تعارف باشد یا شعار، اما تو می‌دانستی عاقبتت را. آه از داغی که سرد نمی‌شود؛ العجل یا مولا یا صاحب‌الزمان!
آقای شهیدم، ما را حلال کن. ما قدر شما را ندانستیم. چه عزتی، چه شکوهی و چه عظمتی! زمین با این عظمتش ظرفیت شما را نداشت. ما شما را امانت به آسمان می‌سپاریم و منتظر می‌مانیم تا زمان رجعت نایب امام عصر (عج)، سلام ما را به شهدای عزیزمان برسان. خدایا، تو نیک می‌دانی که ما جز خوبی از امام شهیدمان ندیدیم. «اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا.»

 

همسر شهید علی‌نوری طهرانی
 با تکیه‌گاهِ تمامِ امیدهایمان وداع کردیم 
«من همسر شهید علی‌نوری طهرانی هستم که در جنگ ۱۲ روزه به فیض شهادت رسید. اما امروز که می‌خواهم صحبت کنم، تنها از غم از دست دادن همسرم نیست؛ امروز می‌خواهم از آن پیوند عمیق میان ما، فرزندانمان و تمام زندگی‌مان با حضرت آقا برایتان روایت کنم. 
ارادت ما به رهبری، در تار و پود زندگی‌مان نفوذ کرده بود. همسرم، علی‌اصغر، در تمام لحظات زندگی‌اش، از سخت‌ترین روز‌های جنگ تا آرام‌ترین لحظات، تنها یک صحبت داشت: «اطاعت از رهبری». او با تمام وجود، مطیع امر ایشان بود و این همان راهی بود که ما هم از او آموختیم. تمام صحبت‌ها و بیانات امام خامنه‌ای را نصب‌العین خود قرار می‌داد. همیشه تابع اوامر حضرت آقا بود. 
بعد از شهادت همسرم، خداوند به ما این فرصت بزرگ را داد که دو بار از نزدیک، از شکوه حضور ایشان بهره‌مند بشویم؛ یک بار در اربعین شهدای جنگ ۱۲روزه و بار دیگر در روز زن. 
پس از شهادت حضرت آقا، دنیا برای من و دخترم رنگ باخت. توصیف آن حس و حال، از توان کلمات خارج است؛ گویی ستونی که به آن تکیه می‌کردیم، فروریخت. در آن روز‌های پر از مشقت و اندوه، تنها چیزی که می‌توانست کمی از این بار سنگین را سبک کند، حضور در جمع دوستان و خادمان بود. من سعادت این را داشتم که در موکب‌های شهدای هوافضا و موکب شهدای ورزشکار پایتخت حضور داشته باشم و خادمی کنم. الحمدلله بر این رزق. 
دیدن مردم که هر روز و هر شب با شور خاصی در مراسم و تجمعات حضور داشتند، ما را هم به وجد می‌آورد. و، اما تلخ‌ترین لحظه… روز تشییع در میدان آزادی. آن روز که امام شهیدمان تهران را ترک کردند، انگار بخشی از روحمان را در آن میدان جا گذاشتیم. آن جمعیت، آن غصه، و آن لحظه وداع، چنان طاقت‌فرسا بود که گویی زمان از حرکت ایستاد. ما نه تنها با یک رهبر، که با تکیه‌گاه تمام امیدهایمان در آن روز وداع کردیم.» 
روز‌های تشییع، من را به یاد روز‌های شهادت حاج‌قاسم می‌انداخت. آن روز این شعر را برای حاج‌قاسم می‌خواندیم و زمزمه می‌کردیم که: «سر و خم می‌سلامت شکند اگر سبویی…»، اما حالا که این اتفاق برای رهبری افتاده، دیگر کلمه‌ای ندارم که برای ایشان بگویم. چطور بگویم «فدای شما شوم» وقتی خودتان تا آخرین لحظه فدای ما شدید؟! 
این غم، برای همه مردم سخت بود، اما برای خانواده‌های ما، برای خانواده شهدا، این فقدان خیلی سنگین‌تر و ویژه بود. چون برای بچه‌ها، بعد از رفتن پدرشان، تنها دلگرمی و تکیه‌گاه‌شان حضرت آقا بودند. دختر من… او بار‌ها برای آقا نامه نوشته بود و حتی ایشان را در نامه‌هایش «بابا» صدا می‌کرد. اما سخت‌ترین لحظه مراسم تشییع، وقتی بود که نگاهِ دخترم را می‌دیدم… آن لحظه‌هایی که دستش را محکم می‌گرفتم و توی چشم‌های کوچکش، یک بغضِ بی‌صدا می‌نشست. انگار دخترم داشت همزمان دو تا غم را با هم تحمل می‌کرد؛ هم دلتنگی عمیق پدرش را حس می‌کرد، هم دلتنگی آقا را. برای دختر من، آقا هم مثل یک پدر مهربان و یک پناهِ همیشگی بود؛ و حالا که این پناه هم رفته، انگار دوباره آن حسِ تنهایی بچگی‌اش برگشته بود. 
فضای میدان آزادی چنان سنگین و پر از فشار بود که انگار هوا آدم را خفه می‌کند، اما در عین حال، وقتی به مراسم تشییع نگاه می‌کردیم، جز زیبایی و شکوه چیزی نمی‌دیدیم. با تمام آن گرما، با تمام آن سختی‌ها، با آن همه افرادی که از حال می‌رفتند، تشییع پیکر آقا از نظر زیبایی، بی‌نظیر و بسیار قشنگ بود. 
خیلی دوست داشتم که برای مراسم خاکسپاری در مشهد باشم تا بتوانم آنجا با ایشان دل‌سیر حرف بزنم، اما نشد. من بی‌سعادت بودم، یعنی واقعاً لیاقت و سعادت آن لحظه را نداشتم که در کنار ایشان در مشهد باشم. حالا دخترم هنوز هم با بی‌آرامی می‌گوید: «مامان، بیا برویم دیدار خصوصی…»؛ او هنوز فکر می‌کند که آقا آنجا، در روضه‌خوانی‌ها نشسته است و منتظر ماست. با اینکه می‌دانم شرایط فراهم نیست، اما او هنوز در دنیای آن دیدار‌ها و آن حضور آقا زندگی می‌کند. در نهایت، تنها چیزی که برای من باقی مانده، این است که بگویم: «جانِ یک ایران، در آغوش رضاست». امیدوارم به زودی قسمت همه ما شود که زیارت حضرت آقا را ببینیم، ظهور امام زمان (عج) را درک کنیم و پس از این همه سختی، شاهد رجعت شهدا باشیم. پس از این همه درد، واقعاً حق ماست که شادی ظهور را ببینیم.»

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *