کنار شهید شوشتری آرام گرفت و به آرزوی دیرینه‌اش رسید

همسر شهید: سختی‌های شغلش را پذیرفته بودم و از اینکه خیلی کم کنارم بود گله‌ای نداشتم. فقط یک‌بار گله دیدار حضرت آقا را کردم. گفتم شما برای همه ملاقات هماهنگ می‌کنی ولی ما حسرت دیدار داریم! سردار در جوابم سکوت کرد و فقط نگاهی کرد و سرش را پایین انداخت و گفت حضرت آقا خیلی کار دارند. وقت ایشان را برای ملاقات نمی‌توانم بگیرم

همسر شهید: سختی‌های شغلش را پذیرفته بودم و از اینکه خیلی کم کنارم بود گله‌ای نداشتم. فقط یک‌بار گله دیدار حضرت آقا را کردم. گفتم شما برای همه ملاقات هماهنگ می‌کنی ولی ما حسرت دیدار داریم! سردار در جوابم سکوت کرد و فقط نگاهی کرد و سرش را پایین انداخت و گفت حضرت آقا خیلی کار دارند. وقت ایشان را برای ملاقات نمی‌توانم بگیرم

جوان آنلاین: سردار سرلشکر محمد کاظمی، رئیس سازمان اطلاعات سپاه هم مانند دیگر سرداران شهید جنگ تحمیلی ۱۲ روزه، بعد از شهادتش معلوم شد چقدر به ما نزدیک بوده است و از سر خلوص و محبت پدرانه‌اش کنار همه مشغله‌های کاری و فرصت کم، اما تربیتی عمیق هم در خانواده و هم در محل خدمتش به یادگار گذاشته است. تا جایی که از زبان غیرفرزند هم شنیده می‌شود: «گویا پدر از دست داده‌ایم…»

لحظه‌ای که داخل حیاط خانه سردار شدم، احساس آرامش کردم و با استقبال گرم داماد محترم خانواده مواجه شدم. او با تواضع و گشاده رویی مقابل در ایستاده بود تا به میهمانان خوشامد بگوید که مرا به داخل ساختمان و اتاق پذیرایی راهنمایی کرد. آقای سعید اوحدی، رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران میهمان آنها بود و همسر و دختران شهید در حال گفت‌و‌گو با او بودند. گوشه‌ای نشستم و می‌شنیدم دختر بزرگ‌تر شهید کنار دلتنگی‌هایش برای پدر، اما بیشتر درددل همسران جوان شهدایی را مطرح می‌کند که جوابگوی دلتنگی‌های فرزندانشان نیستند. دختری که نه برای غم خود، بلکه با چشمانی گریان دم از غم یاران دیگر می‌زند و این یعنی همان ارثی که از پدر برده است «دغدغه مردم داشتن». رفتار اهل این خانواده نشان از تربیتی داشت که سردار شهید با خلوص و حتی سکوتش به یادگار گذاشته است. بعد از رفتن رئیس بنیاد شهید، با استقبال گرم همسر و فرزندان بزرگوار این شهید مواجه شدم، گویی سال‌هاست مرا می‌شناسند. همسر ایشان زنی باصفا، با محبت و بی‌ریا که به خاطر فراق شریک زندگی‌اش اشک می‌ریخت. همراه او و دختر شهید به اتاقی رفتیم تا با هم گفت‌وگویی داشته باشیم. 

همسر شهید
 فقط یک بار در زندگی مشترک از او گلایه کردم
از همسر شهید خواستم هر چه دل تنگش می‌خواهد بگوید. از روز اول زندگی مشترک تا لحظه خبر شهادت سردار. او صدایش می‌لرزید، اما خودش را مصمم کرد و گفت: «سردار پسرخاله‌ام بود و سال ۱۳۶۰ ازدواج کردیم. حاج آقا مهریه‌ام را طوری تعیین کردند که بتوانند پرداخت؛ یک قطعه زمین کشاورزی. همین چندسال پیش بود که آن‌را فروخت و مهریه‌ام را هدیه کرد.» 
او در ادامه گفت: «یک سال با سردار نامزد بودم، اما او مدام در جبهه‌ها بود و در طول یک سال نامزدی فقط یک بار همدیگر را دیدیم. شرایط جنگی بود و او دوست نداشت مراسم جشنی برگزار شود، به همین دلیل با یک میهمانی ساده و حضور فامیل‌های نزدیک در منزل پدرشوهرم زندگی مشترک را آغاز کردیم. حاصل این زندگی مشترک سه فرزند دختر است که به یادگار از سردار برایم مانده است.» وی ادامه داد: «سختی‌های شغلش را پذیرفته بودم و از اینکه خیلی کم کنارم بود گله‌ای نداشتم. فقط یک بار گله دیدار حضرت آقا را کردم. گفتم شما برای همه ملاقات هماهنگ می‌کنی ولی ما حسرت دیدار داریم! سردار در جوابم سکوت کرد و فقط نگاهی کرد و سرش را پایین انداخت و گفت: حضرت آقا خیلی کار دارند. وقت ایشان را برای ملاقات نمی‌توانم بگیرم. به دلیل شرایط کاری، یک بار هم به مسافرت نرفتیم. فقط وقتی شنیدم می‌خواهد مرا به حج بفرستد قبول نکردم و گفتم هر وقت خودت همراهم بودی با هم می‌رویم ولی قسمت نشد.»
او درباره لحظه آخرین دیدار با شریک زندگی‌اش گفت: «روز جمعه ۲۳ خرداد که سردار سلامی به شهادت رسید، نزدیک اذان صبح گوشی سردار زنگ خورد. انگار می‌دانست قرار است حمله‌ای صورت بگیرد، چون او مسئول رصد تحرکات اسرائیل بود. همان موقع سریع لباس پوشید و بدون خداحافظی و با ماشین خودش بیرون رفت. من دیگر او را ندیدم تا اینکه دو روز بعد یعنی روز یک‌شنبه ۲۵ خرداد ماه خبر شهادتش آمد.»

دختر شهید
 عمیق‌ترین تربیت‌ها را به ما منتقل کرد
فاطمه قبل از پاسخ به سؤال‌ها به مادرش اشاره کرد و در حالی‌که چشمانش اشک‌آلود بود، گفت: «در همه افتخارات پدر و سرانجام شهادت ایشان، مادرم گمنام‌تر از پدرم با ایستادگی، فداکاری و صبر، همه سختی‌ها، مشقت‌ها و نبودن‌های پدر را در ۴۴ سال زندگی مشترک تحمل کردند. ما بچه‌ها گاهی غر می‌زدیم، گله می‌کردیم ولی مادر هیچ‌وقت. این خصلت در همه همسران شهدا مشهود است و باید پاس داشت. پدرم از آن دست آدم‌ها نبود که دنبال اسم و رسم باشد، حتی در شهادتش. او زمان زیادی کنارمان نبود ولی در همان فرصت و ساعت کم، کنارمان می‌نشست تا هیچ وقت احساس نکنیم کم گذاشته است و نبودن‌هایش را جبران می‌کرد. رفتارش به گونه‌ای بود که حتی با سکوتش عمیق‌ترین تربیت‌ها را به ما منتقل می‌کرد. وقتی میهمانی می‌خواست از خانه بیرون برود، محال بود بدرقه نشود. پدر تا دم در می‌رفت و می‌ایستاد تا میهمان‌ها را بدرقه کند، حتی اگر طول هم می‌کشید. صله رحم برایش مهم بود. خرید خانه هم با پدر بود. با همان ماشین خودش که پراید بود، به تره‌بار می‌رفت، صف نانوایی می‌ایستاد. خیلی هوای محافظانش را داشت. می‌گفت این بندگان خدا کل هفته و گاهی تا ساعت‌های پایانی شب با من هستند، به همین خاطر پنج‌شنبه و جمعه‌ها و روز‌های تعطیل اگر جایی دعوت بودیم ما را می‌فرستاد و خودش دیرتر می‌آمد تا محافظان یک روز تعطیل را بیشتر کنار خانواده باشند. البته تا جایی که می‌شد جمعه را که روز تعطیل بود جایی قول نمی‌داد. می‌گفت شما بزرگ شدید ولی این بندگان خدا فرزند کوچک دارند و باید بیشتر به بچه‌ها و خانواده برسند و کنارشان باشند. 
پدر همیشه به فکر جهاد، مردم و انقلاب بود. شاید بعضی‌ها بگویند این حرف‌ها شعار است، اما پدرم اهل شعار دادن نبود و هر چه می‌گفت، عمل می‌کرد. نسبت به بیت‌المال خیلی حساس بود. وقتی به خانه پدرم می‌رفتم، برگشتن برایم سخت بود. پدرم اصرار داشت شب بمانم و صبح مرا به مترو برساند. با اینکه محافظ با ماشین برای بردن پدر می‌آمد، اجازه نمی‌داد سوار آن ماشین بشوم و می‌گفت ماشین بیت‌المال را برای کار‌های شخصی استفاده نمی‌کند. بعد مرا با ماشین خودش می‌برد. 
 پدر فقط دغدغه زندگی و فرزندانش را نداشت. بعد از شهادتش فهمیدیم که چقدر به فکر همه بود. بعد از شهادتش یکی از همکارانش تعریف می‌کرد، روزی نامه‌ای به دست حاج آقا رسید. یکی از نیرو‌ها در ارگان دیگری نوشته بود: «فرزندم مشکل درمانی دارد، اما بضاعت مالی ندارم.» پدر بدون اینکه وظیفه سازمانی داشته باشد، با هزینه شخصی مشکل آن خانواده را حل کرده بود. آن فرد به پدر زنگ زده بود و گفته بود: «شما چرا؟ من کارمند شما نبودم!» پدر در جواب گفته بود: «همین که مشکلت حل شد برایم کافی است. فرقی بین شما و دیگری نیست.» او در سفر‌های کوتاه به مشهد، به دیدار خانواده شهدا می‌رفت و نیازهایشان را برطرف می‌کرد. او نگران بود که خانواده‌های شهدا احساس فراموش‌شدگی کنند. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *