هادی به سوی سیدالشهداء (ع)
دوران جوانی ما با هم طی شد. ابراهیم آن زمان در بازار کار میکرد. عصرها نیز باهم بودیم و مسجد میرفتیم و … یک روز به او گفتم: ابراهیم، دقت کردی چقدر از این جوانهای محل فاسد شدند؟ بیشترشان سراغ مشروب و کارهای خلاف رفتهاند و …. ابراهیم با تکان دادن سر تأیید کرد و گفت: «بیا یه کاری بکنیم، یه هیئت راه میاندازیم و بچهها را دور هم جمع میکنیم.»
با چند نفر دیگر هم صحبت کرد و هیئت را راه انداخت. اولین جلسات در روزهای سهشنبه در منزل خودشان داخل کوچه تجلی برگزارشد.
آنجا منزل کوچکی بود که از دو اتاق تو در تو تشکیل میشد و حیاط کوچکی داشت. پدر بزرگوار ابراهیم دم درب مینشست و بساط چایی را راه میانداخت و به رفقای هیئتی خدمت میکرد. یک سخنران داشتیم و بعد هم من و ابراهیم مداحی میکردیم. آن زمان سن و سال ابراهیم کم بود. ولی با این حال مداحی او خوب بود. اشعار و مداحی را ابتدا خودش میخواند و اشک میریخت. حالات او روی بقیه افراد هیئت اثر میگذاشت.
بعد از پایان برنامه هیئت، ابراهیم برای رفقا شام تهیه میکرد. کمکم برخی جوانان که به راههای خلاف کشیده شده بودند، پایشان به جلسات هفتگی باز شد. سه ماه از تشکیل آن هیئت گذشت. نام «هیئت جوانان مهدویون» را برایش انتخاب کردیم. به خاطر افزایش شرکتکنندگان، دیگر منزل ابراهیم، گنجایش نداشت. حالا دیگر چهل نفر عضو ثابت داشتیم.<مقدس به شهادت رسیدند. ابراهیم شهید شد، اما هیئت که یادگارش بود در محل برقرار ماند. در همان ایام دفاع مقدس، یک بار ابراهیم را در عالم رویا مشاهده کردم. او در یک باغ زیبا حضور داشت و برخی از دوستانش در کنار او بودند. جلو رفتم و سلام کردم. میخواستم حرفی بزنم و بپرسم که ثمره آن همه هیئت رفتن چه شد؟ قبل از اینکه چیزی بگوی خودش جلو آمد و گفت: «سیدعلی، زمانی که شهید شدم و افتادم، آقا اباعبدالله (ع) آمدند و مرا در آغوش گرفتند و ...»
