۱۴:۴۵ – ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
سریال «کلاغ» به کارگردانی محمدحسین مهدویان که به تازگی پخش آن به پایان رسید، پایانبندیاش با وجود قابل پیش بینی بودن، غافلگیرکننده نبود.
باشگاه خبرنگاران جوان – سریال «کلاغ» به کارگردانی محمدحسین مهدویان که به تازگی پخش آن به پایان رسید، پایانبندیاش با وجود قابل پیش بینی بودن، غافلگیرکننده نبود. در سریال یازده قسمتی کلاغ آنچه که بیش از هر چیز توجه مخاطب را به خود جلب میکرد، شیوه روایت قصه متکی بر نریشن و صدای ذهنی قهرمانش جلال بود.
در سالهای نیمه نخست دهه پنجاه که گروههای سیاسی مختلف به شیوه خود دست به مبارزه علیه حکومت محمدرضا پهلوی می زدند، ساواک به عنوان نهاد امنیتی، مسئول سرکوب و از بین بردن آنها بود. جلال به عنوان شخصیت مرکزی سریال، سرگرد ارتشی است که مامور خدمت در کمیته مشترک ضد خرابکاری میشود و پدرهمسرش بهروزی نیز یکی از رده بالاهای آنجاست. عاشق سوژه شدن نیز که ایدهای قدیمی و البته امتحان پسداده در تریلرهای سیاسی است، موتور حرکت فیلمنامه کلاغ بود و نقطه عطف کلیدی آن به حساب میآمد. به عبارت بهتر، جلال در مقام صیاد، عاشق صیدِ خود سایه شده و در این مسیر به مرور همه آنچه که داشته را میبازد. نمایش باورپذیری این عشق، بزرگترین چالش فیلمنامه کلاغ به حساب میآید که تا حدودی نویسندگانش از عهده نمایش آن برآمدند؛ هر چند که قصه در قسمتهای میانی، فرازوفرودهای زیادی داشت و گاه اغراق آمیز و تصنعی به چشم میآمد. زخمی شدن سایه و ناپدید شدنش، مهمترین نقطه عطف نیمه دوم سریال بود که تکانی به قصه داد و جلال را به کنشی درونی و بیرونی وادار کرد.
در قسمت پایانی کلاغ، مهدویان سراغ جمعبندی قصه و سرنوشت شخصیتها رفت که چندان غافلگیرکننده نبود بویژه کنش نهایی جلال به عنوان قهرمان داستان که با توجه به پازل شخصیتی جلال و مواجهه او با مرگ غمانگیز سایه، شوکهکننده به نظر نمیرسید. روبرو شدن جلال و بهروزی در خانه سایه و تعریف ماجرای شب گم شدن مرموز سایه، نقطه عطف نخست قسمت پایانی سریال «کلاغ» بود که گرهها را باز کرد. در عین حال، وجوه به شدت خاکستری بهروزی را پررنگتر کرد و به انجام وظیفه سازمانیاش رنگ و بویی از انتقام شخصی داد. رفتن دوست سایه از ایران و تقاضای طلاق همسر جلال از او، پله پله قصه را به سمت گرهگشایی برد و جلال را برای واکنش انفجاری نهایی آماده کرد.
