کتاب عشق در روزهای قتل‌ عام خوجالی

مترجم:

عارف جمشیدی
ر!»
«می‌‎شناختیش؟»
«بعضی‌هاشون رو.»
«چرا این جسدها روی زمین موندن؟»
«نمی‌دونم. بعد از اینکه ما رو اسیر گرفتن، این اولین باره که می‌آم اینجا.»
«چرا جمع‌شون نکردن و نبردن‌شون؟ یا چرا دستکم اجازه ندادن طرف ترک بیاد و ببردشون؟»
«نمی‌دونم. شاید برای اینکه ازشون زهرچشم بگیرن یا اونا رو بترسونن… شاید هم اونایی که می‌بینن ته دلشون حسابی خالی شه.»

عده‌ای وضو می‌گرفتند و برای نماز آماده می‌شدند، برخی گریه می‌کردند و کسانی هم بازماندگان کشته‌شده‌ها را دلداری می‌دادند. چند نفر می‌خواستند تابوت‌ها را باز کنند و عزیزان‌شان را برای آخرین بار ببینند، اما این اجازه را به آنها ندادند؛ چون با بعضی از اجساد چنان بدرفتاری شده بود که احتمال داشت نزدیکان‌شان با دیدن آنها سکته کنند و حتی آمار مرگ‌ومیر بالا برود… به‌راستی، هرکسی توان دیدن آن صحنه‌ها را نداشت.

منبع  : ایران کتاب

اشتراک‌گذاری