دنیا میرزایی
س میزد از جلویش پرواز کرد سعی میکرد نیهایی را که مانع دیدش میشدند با پشت دست هل بدهد و پیش برود. آهسته پایش را بلند و زیر پایش را بررسی کرد. زمین قابل اعتماد نبود، اگر پا میگذاشت ممکن بود تا گلو دفن شود. آرام به سمت راست برگشت. دوباره پایش را گذاشت. پاشنهٔ کفشاش به جسمی سخت خورد. فشار داد. نفسی عمیق کشید و پای دیگرش را بلند کرد. گردن و پشتش خیس عرق بود. وقتی گلهای روی صورتش را پاک میکرد، حس کرد پوستش سفتتر شده و به سختی میتواند استخوان چانهاش را تکان دهد. حتی یک نور هم از شب نمیتابید. سرش را چرخاند و به پشتسر نگاه کرد. کسی نمیآمد. یعنی گل همه را بلعیده بود. دوباره نیها را خم و سعی کرد با تند کردن قدمهایش پیش برود. تا ساحل کم مانده بود. در حدی که بتواند به تاریکی عادت کند چشمانش را باز کرد و با تصاویری که منعکس میشد روبرو شد. اینجا به جای آب، پر از گل و لای سیاه چسبناک بود. خطرناکترین قسمت دریاچه بود. به بالا نگاه کرد. متوجه ستارههایی که پیوسته پیدا و محو میشدند شد. احتمالا آنچه از مقابلشان میگذشت ابرها بودند. ترس هر ذره از وجودش را فرا گرفت. نمیدانست چه شده. برای چه میترسد و چرا اینجاست.»
کتاب رنگ مرگ
مترجم:
