مارال فرخی
ارک ایستادم؛ متوجه شدم کار نمیکند. شهرداری کنارش تابلویی زده بود با این مضمون: این فواره زمستانیسازی شده است. گویا برای من هم همین اتفاق افتاده بود.
زندگی بدون عشق یعنی هدردادن عمر. من ساکن جمهوری نوشتن و فرزندانم شده بودم. خب بالاخره من که سیمون دبووار نبودم. نه، من در ایستگاه دیگری (ازدواج) از قطار پیاده شده و روی سکوی متفاوتی (فرزندان) قدم گذاشته بودم. دبووار برایم الهام بخش بود، اما بی تردید من الهامبخش او نبودم.
شاید میخواست با نگاهنکردن تحقیرش را نشان بدهد: اگر نگاهت کنم، ممکن است فکر کنی برایم مهمی. یا شاید میترسید نگاهش آشکار کند که هنوز دوستش دارد، و نمیخواست دوستداشتنش دیده شود. شاید هم با این بیاعتنایی و سردی، داشت به زن التماس میکرد که نگاهش نکند؛ چون اگر خیلی دقیق به چشمهایش نگاه میکرد، آنچه را در پس آنها پنهان بود میدید: حس حقارت، شرم، و ناتوانی.
