کتاب اتاق ورونیکا

مترجم:

شهرام زرگر
روشن می کند. مرد بدون آن که پرده ی خاک گرفته ی پنجره را کنار بزند، پنجره را نیمه باز می کند. دختر به درون اتاق قدم می گذارد و در همان حال که زن چراغ دیگری را روشن می کند و ملحفه ها را پس می زند، با علاقه به اطراف نگاه می کند. مرد جوان به دنبال دختر وارد اتاق می شود. او نیز به دور و بر نگاه می کند، ولی با حالتی از بی اعتمادی. مرد دیوارکوب دیگری را روشن می کند. زن چراغ حباب داری را که روی میز است روشن می کند.

ختر: و ورونیکا مرده! این چیزی یه که به من گفتین! همین امشب! در سال ۱۹۷۳!

زن: (با نعره ای جان گداز) این چه طور می تونه همچین حرفی بزنه…؟

مرد: (دهانش را نزدیک گوش زن می برد و با لحنی آرامش بخش) اون این جور فکر میکنه ندرا. به این اعتقاد داره. یه چیزی … مسیر ذهنی ش رو تغییر داده. من در مورد این وضعیت چیزهایی شنیده ام،. مال وقتی یه که مردم نتونن با واقعیت روبه رو شن.

منبع  : ایران کتاب

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *