اما عده ای از صاحبنظران می گویند که بهمنی بهتر از این می توانست عمل کند اما به خاطر تکیه دادن برصندلی ریاست بانک مرکزی، استعفا نداد و باقی ماند و دولت نهم و دهم را یاری داد.
این صاحب نظران معتقدند که حداقل اقدامی که بهمنی می توانست در اعتراض به عدم استقلال و نبود اختیارات در صدارت بر مهمترین مرکز اقتصادی کشور انجام دهد، کناره گیری از این مقام بود و اگر هم واهمه آن را داشته که مبادا تشنج و موج منفی در کشور براه بیفتد، می توانسته بدون رسانه ای شدن دلیل اصلی استعفا، به هزار و یک بهانه دیگر این کار را انجام دهد، چه آنکه در دولت قبل تغییرات زیادی در کابینه وجود داشت و مقامات به مراتب ارشدتر از بهمنی عزل و نصب شدند و قطعا جابجا شدن رییس کل بانک مرکزی، به موضوع غیر قابل هضمی برای افکار جامعه تبدیل نمی شد.اما اینکه بهمنی ترجیح داده بدون اختیار و بدون داشتن استقلال فکری و عملی، تنها بله قربان گوی رییس دولت باشد، فقط یک دلیل می تواند داشته باشد و آن هم حب جاه و مقام است.خیلی خوب است که افراد در هر مقام و جایگاهی که هستند اگر حس می کنند اختیار از آنها سلب شده و باید فرمانبردار محض باشند، این موضوع را براحتی مطرح کنند و از مقام خود استعفا دهند نه اینکه شش سال بر صندلی ریاست بنشینند و وقتی در مقام پاسخگویی و مطالبه قرار گرفتند، بهانه تراشی کنند و خود ری داشته اند.
واقعیت این است که سیاست های کلان اقتصاد در ایران بیش از هر عاملی متاثر از نقش و عملکرد مجموعه دولت است نه بانک مرکزی به تنهایی.
این بانک مرکزی استقلال کافی ندارد و تنها می تواند درمواردی موثر باشد و توصیه کند یا هشدار بدهد و در بازار با عرضه سکه و ارز، نقش داشته باشد اما روی حجم نقدینگی و تورم نمی تواند اثرگذار باشد نمی تواند روی سیاست های اعتباری و مخارج دولت تاثیری بگذارد.
خود دولت نیز تاحدودی براقتصاد اثرگذار است و سیاست های خارجی، محیط بین المللی، موقعیت ایران و کشورهای همسایه و عملکرد ارکان نظام و مردم نیز اثرگذار است و لذا از بانک مرکزی باید به اندازه توان آن در 8 سال گذشته توقع داشت و باید دید که رئیس کل بانک مرکزی تاکجا امکان اثرگذاری بر سیستم را داشته است.
چه کسی یا دلیلی بهمنی را مجبور به ماندن در بانک مرکزی کرد؟
اگر بنا باشد سخن محمود بهمنی را حقیقت تلقی کنیم و بپذیریم که بهمنی در طول این سال ها یک رییس صرفا فرمانبردار بوده و هیچ اختیاری از خود نداشته، این سوال مطرح می شود که براستی چرا بهمنی شش سال این همه اجبار را تحمل کرده و بر این مسند پراهمیت تکیه زده است؟!
اگر بنا باشد سخن محمود بهمنی را حقیقت تلقی کنیم و بپذیریم که بهمنی در طول این سال ها یک رییس صرفا فرمانبردار بوده و هیچ اختیاری از خود نداشته، این سوال مطرح می شود که براستی چرا بهمنی شش سال این همه اجبار را تحمل کرده و بر این مسند پراهمیت تکیه زده است؟!
