
نگاهی به تاریکترین قصههای کلاسیک کودک؛
چه کسی قصههای کودک را اینقدر ترسناک نوشت؟
گرگی که مادربزرگ را میبلعد، جادوگری که کودکان را در قفس زندانی میکند، نامادریای که به قتل دخترخواندهاش فکر میکند، قصههای کلاسیک کودک پر از صحنههاییاند که امروز بسیاری از والدین را شگفتزده میکنند. اما چرا نویسندگان گذشته از روایت ترس، مرگ و خشونت برای کودکان ابایی نداشتند و این داستانها هنوز هم خوانده میشوند؟
سرویس کودک و نوجوان خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، تا همین چند دهه پیش، کمتر کسی هنگام خواندن «شنل قرمزی» برای کودکش از خود میپرسید چرا مادربزرگ باید خورده شود، یا چرا یک دختر کوچک باید با گرگی روبهرو شود که قصد جانش را دارد. کسی هم چندان تعجب نمیکرد که در «هانسل و گرتل»، پدر و مادر دو کودک را در دل جنگل رها میکنند، یا نامادری «سفیدبرفی» بارها برای کشتن دختری نوجوان نقشه میکشد. این داستانها نسلهای مختلف را همراهی کردهاند، اما امروز بسیاری از والدین هنگام بازخوانی آنها با این پرسش روبهرو میشوند: چرا قصههایی که برای کودکان نوشته شدهاند، اینقدر تاریک، خشن و گاهی بیرحمند؟
این پرسش، اتفاقاً پرسش تازهای است. تصور امروزی ما از ادبیات کودک، با آنچه چند قرن پیش وجود داشت، تفاوت زیادی دارد. امروز معمولاً انتظار داریم کتابهای کودک فضایی امن، آرام، امیدوارکننده و سرشار از پیامهای مثبت داشته باشند. تصور میکنیم شخصیتهای خوب باید پاداش بگیرند، شخصیتهای بد بهسرعت مجازات شوند و هیچ اتفاقی نباید آرامش روانی کودک را به خطر بیندازد. اما اگر به نسخههای اصلی بسیاری از افسانههای مشهور نگاه کنیم، با جهانی کاملاً متفاوت روبهرو میشویم، جهانی که در آن مرگ، فقر، گرسنگی، خیانت، حسادت و خشونت حضوری انکارناپذیر دارند.
