جمعه ساعت ۸صبح است و مه هنوز از روی شالیزارهای دامنه دیلمان کنار نرفته است. صدای آب از جویبارهای کنار جاده میآید و بوی خاک نمخورده با عطر چمن تازه در هم آمیخته است.
جمعه ساعت ۸صبح است و مه هنوز از روی شالیزارهای دامنه دیلمان کنار نرفته است. صدای آب از جویبارهای کنار جاده میآید و بوی خاک نمخورده با عطر چمن تازه در هم آمیخته است؛ همان تصویری که سالهاست شمال ایران را به مقصد محبوب میلیونها مسافر تبدیل کرده است اما این آرامش چندان دوام نمیآورد زیرا دقایقی بعد صدای ممتد بوق خودروها، سکوت روستا را میشکند. پیرمردی که بیل را روی دوش گذاشته و میخواهد برای آبیاری باغش از جاده عبور کند، چند دقیقهای کنار آسفالت میایستد تا صف بیپایان خودروها بگذرد.
ظهر که میشود بوی کباب همه فضا را پر میکند و صدای موسیقی بر آواز پرندگان چیره میشود و پارک کردن در حاشیه جاده دیگر ممکن نیست و هر چه به سمت عصر زمان میگذرد چهره دیگری از این روز شلوغ نمایان میشود؛ بطریهای پلاستیکی، زغالهای نیمسوخته، ظروف یکبار مصرف و شاخههای شکسته درختان، سهم طبیعت از یک روز تعطیل است!
برای هزاران مسافر، گشت و گذار در طبیعت فرصتی برای فرار از گرمای شهر و پناه بردن به هوای خنک جنگل و کوهستان است اما برای بسیاری از ساکنان محلی، تعطیلات معنای دیگری دارد؛ چند روز ترافیک، افت فشار آب، انباشت زباله، سروصدای بیوقفه و طبیعتی که هر بار اندکی بیشتر فرسوده میشود و این دو تصویر متضاد روایت امروز بسیاری از مناطق گردشگرپذیر ایران است؛ مناطقی که در ظاهر از رونق سفر سود میبرند اما در لایههای پنهانتر، هزینههای سنگینی را نیز تحمل میکنند.
