بلایی که بر سر جامعه ما و بسیاری از جوامع آمده این است که شبکههای اجتماعی با نوعی مهندسی افکار و روان که در آنها اتفاق افتاده است، بیش از پیش آدمها را در «تله بیارزشی» گرفتار میکنند. افرادی که ارزشها و هنجارهای خود را از بیرون دریافت میکنند پر از اضطراب و بیقراری هستند. در این صورت ارزش افراد ارتباطی با میزان آگاهی و سرمایههای درونیشان ندارد بلکه این دیگران هستند که به شما خواهند گفت آیا واجد ارزش و اعتبار هستید یا نه
جوان آنلاین: سالها پیش در یک مستند علمی، گزارشی از زندگی چند بیمار که به نوعی بیماری نادر عصبی و مغزی دچار بودند، دیدم. بیماری عجیب آنها این بود که عضوی از بدنشان- مثلاً دست یا پا- عملاً به یک جمهوری خودمختار در بدنشان تبدیل شده بود و از دستورات مغزشان تبعیت نمیکرد. مثلاً دست راست بیمار ناگهان و بدون اراده حرکت میکرد. در این مستند نشان داده میشد که چطور یکی از بیماران به سطح فزایندهای از تنش و استیصال رسیده بود که در نهایت حاضر شد پای خود را که به صورت فیزیکی سالم بود، اما به شکل عصبی میخواست مستقل عمل کند، به تیغ جراحی بسپارد و از تن خود جدا کند، حیرتانگیز است که آدم بخواهد پای خود را که علیالظاهر سالم است، قطع کند، اما آشفتگی و تنشی که آن بیمار به واسطه نافرمانی این عضو در زندگی چشیده بود، او را به این نقطه رسانده بود که بهتر است رنج قطع عضو را به جان بخرد تا از رنج بزرگتری نجات پیدا کند؛ اینکه مهار و مدیریت بخشی از بدنش در اختیار او نباشد.
حالا اغلب ما نیز در زندگیمان بیآنکه متوجه باشیم یا نشانههای آن را جدی گرفته باشیم، دست و پایمان در ارتباط با فناوریهای نوین ارتباطی به چنین عارضهای مبتلا شده است. هنوز از خواب بیدار نشده دستمان به صورت خودآموخته و شرطی شده به سمت ارتباط با دنیای مجازی و شبکههای اجتماعی حرکت میکند. آیا دست ماست که به سمت گوشی حرکت میکند؟ ظاهراً بله! اما آیا آن دست واقعاً تحت کنترل و مدیریت ماست؟ پاسخ منفی است، مثل ماهیای که به تور یا قلاب افتاده و حرکت میکند. آیا ماهی حرکت میکند؟ ظاهراً بله، اما آیا آن حرکت در اختیار ماهی است؟ نه! شگفتانگیز است که کسی از ما در این باره تردید به خود راه نمیدهد. جادو به قدری کارآمد است که ما افعالمان را اینطور به کار میبریم که مثلاً اینستاگرام خود را چک کردم یا به فلان صفحه سر زدم، در حالی که اگر واقعبین باشیم، میبینیم ما نیستیم که شبکههای اجتماعی را چک میکنیم بلکه آنها هستند که در ما زندگی میکنند، از انرژی حیات ما تغذیه و ما را چک میکنند. ما آنها را در اختیار نمیگیریم بلکه در اختیار آنها قرار میگیریم. از چنین زاویهای مهاری بر حرکات بدن خود نداریم، بیآنکه در شتاب سرسامآور زندگی فرصت تأمل در این باره را داشته باشیم.
شهر بیصورت، شهر انزوا، شهر بیتماشا
در روزگار سیطره شبکههای اجتماعی ما به نوعی انزوا و ایستایی رسیدهایم و با خود و دیگران غریبهایم. وقتی صبحها سوار قطار تندرو گلشهر- صادقیه میشوم و در ادامه در قطارهای درونشهری تهران نشستهام و عصرها که از ایستگاه صادقیه سوار قطار گلشهر میشوم، دو الگوی رفتاری در قطارها به چشم میآید. اول اینکه وقتی درهای قطار باز میشود و آدمها هجوم میبرند که زودتر از دیگری، صندلی دلخواه و مرغوبی برای خود دست و پا کنند، مرغوبترین صندلیها همیشه آنهایی هستند که به واسطه نشستن رویشان ارتباط با دیگری به حداقل برسد. مثلاً در قطارهای دوطبقه بین شهری، اول دو صندلی تکی پر میشود. هر طبقه چهار صندلی تکی دارد و نشستن روی آن صندلیهای تکی حکم پادشاهی را دارد. صندلیهای ردیفهای چهارتایی، همیشه مشتریهای بیشتری نسبت به صندلیهای ردیفهای ششتایی دارد. صندلیهای کنار پنجره، صندلیهایی که کنار میله جداکننده قرار میگیرند و قاعدتاً کسی نمیتواند کنارتان بنشیند، جذابترند و زودتر پر میشوند، این یعنی که آدمها ترجیح میدهند تا جایی که میشود از همدیگر فاصله داشته باشند. ما در عصر سیطره ارتباطهای مجازی، صورتهای هم را از دست دادهایم. واقعاً کسی به صورت کسی نگاه نمیکند. با اینکه در رفت و آمد روزانه دستکم هشت قطار عوض میکنم و بخش قابل توجهی از ترافیک تهران در زیر شهر در جریان است، اما به ندرت پیش میآید که در صورتی دقیق شوم، یعنی صورت کسی را تماشا کنم، انگار که این تماشا از زندگی ما حذف شده است. میشود نامی بر این پدیده گذاشت: شهر بیصورت؛ شهری که در آن کسی قرار نیست صورت دیگری را ببیند؛ شهری که صورتها در آن مثل صورتهای مانکنهای ویترین مغازهها که چشم، گوش، دهان و جزئیاتی ندارند، محو شدهاند.
