منزل ما سالها عملاً به صورت پایگاه ایشان درآمده بود. ما یک طبقه در اختیارشان قرار داده و حتی کلید منزل را هم به ایشان داده بودیم. سعی میکردیم از نظر امکانات هم هر چه را لازم دارد، در اختیارش بگذاریم، حالا چه امکانات مالی و چه تدارکاتی.
از چه مقطعي با شهيد اندرزگو آشنايي پيدا كرديد و اين رابطه چگونه تداوم پيدا كرد؟
من با ايشان از حدود شانزده سال قبل از شهادتش، يعني از حدود سال هاي 41 و 42 قبل از ترور منصور آشنا شدم. ايشان در بازار آهنگرها در يك نجاري با برادرش كار ميكرد. علاوه بر اين در بعضي از هيئتها و جلسات مذهبي هم شركت ميكرد و بسيار آدم متديني بود. بعدها مشخص شد كه اهل سير و سلوك هم هست كه من در ادامه به داستاني در اين مورد اشاره ميكنم. بعدها در جريان عضويت در مؤتلفه اسلامي و در جريان ترور منصور ارتباطمان به مراتب نزديكتر از گذشته شد. شهيد اندرزگو از نزديكان و اطرافيان شهيد حاج صادق اماني بود. آن بزرگوار هم انسان بسيار متدين و مخلصي بود و در بازار آهنگرها در مسجدي، هم طلبه تربيت ميكرد و هم درس اخلاق ميداد. شهيد اندرزگو هم در حلقه تربيت شدگان شهيد اماني بود. وقتي شاخه نظامي مؤتلفه تمريناتي را در محدوده نزديك به معدن زغالسنگ در جاده قزوين شروع كرد، من هم گاهي اوقات ميرفتم و شهيد اندرزگو هم ميآمد. البته من و شهيد عراقي و يكي دو نفر ديگر در محل معدن ميمانديم و با ايشان بوديم، اما بقيه كساني كه براي تمرين آمده بودند؛ به فضاي باز اطراف ميرفتند، تمريناتشان را انجام ميدادند و شب برميگشتند. كار تمرينات ادامه داشت تا زماني كه مسئله كاپيتولاسيون و تبعيد امام پيش آمد و مسئله اعدام منصور مطرح شد. روحانيوني كه از طرف امام براي تصميم گيري درباره اين موضوع به مؤتلفه اسلاميآمده بودند، از جمله شهيد آيتالله مطهري، اجراي اين طرح را تصويب كردند. در آن ايام جلساتي در كوچه شترداران تشكيل ميشد و تقريباً تمام سران مؤتلفه و چهرههاي شاخص در آنها شركت ميكردند، از جمله شهيد صادق اماني، شهيد عراقي، آقاي عسكراولادي، مرحوم حاج احمد شهاب، حاج شهيد اماني و عده اي ديگر. در آنجا هنگاميكه در مورد حجت شرعي ترور منصور صحبت شد، قرعه به نام من و حاج ابوالفضل توكلي بينا افتاد كه به مشهد برويم و نظر آيتالله ميلاني را جويا شويم و احياناً تأييد و تصويب ايشان را بگيريم و بياوريم. يادم هست كه شهيد مطهري نامهاي به ما دادند كه خدمت آيتالله ميلاني بدهيم و نظر ايشان را جويا شويم. من به اتفاق آقاي بينا به مشهد رفتیم. وقتی رسيديم، شب بود. ابتدا رفتيم و زيارتي كرديم و بعد خدمت آيت الله ميلاني رفتيم و نامه را خدمت ايشان داديم. البته اين كار را هم به شيوه متعارف انجام نداديم، بلكه بر اساس همان ارائه طريقي كه آيت الله ميلاني فرمودند، كار را انجام داديم، يعني براي اندروني مقداري سبزي خريديم و نامه را وسط سبزي ها گذاشتيم و به خادم ايشان داديم كه داخل منزل برد و بنا شد فرداي آن روز من بروم و جواب را از ايشان بگيرم. وقتي كه ما نامه را خدمت آيتالله ميلاني داديم، آقاي توكلي برگشت، اما من ماندم. من نفهميدم كه ايشان در مشهد ماند يا به تهران برگشت و دليل اين كارش را هم متوجه نشدم. فرداي آن روز به منزل آيتالله ميلاني رفتم و جواب نامه را به شكل مكتوب و در پاكت در بسته گرفتم و به تهران آمدم و آن را به آقاي توكلي دادم كه ببرد به جلسه اعضاي مؤتلفه و در آنجا مطرح كند.
شما نامه را نخوانديد؟
