تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۵/۰۸ ساعت ۲۱:۰۳

روزنامه مارکا گزارش جذابی از روی جلد امروزش منتشر کرده است. درحالیکه قرارداد یان دویمانده با رئال هنوز رسمی نشده این روزنامه اسپانیایی موفق شد عکس ستاره ساحل عاجی لایپزیش را روی جلد شماره امروز خود منتشر کرده و به او اختصاصی مصاحبه کند.
شکار یک ستاره نقلوانتقالاتی همیشه با تماسهای محرمانه و به کار گرفتن منابع خبری ممکن نمیشود. گاهی یک خبرنگار باید صدها کیلومتر سفر کند، دو شب نخوابد، ساعتها مقابل کمپ تمرینی یا هتل کشیک بدهد و در نهایت تنها با شنیدن یک جمله مثل “فقط پنج دقیقه دیگر صبر کن”، به نتیجه برسد. ریکاردو فرناندز، خبرنگار مارکا، در یادداشتی متفاوت، داستان پشت جلد این روزنامه با یان دیومانده، خرید جدید رئال مادرید، را روایت کرده است. روایتی که بیشتر شبیه یک فیلم ماجراجویانه است تا یک مأموریت خبری.
او در ابتدای روایتش مینویسد: «اگر کسی خبرنگار نباشد، سخت میتواند درک کند که ممکن است یکشنبه تا ساعت پنج صبح مشغول تماشای سریال جدید نتفلیکس باشی و تنها چند ساعت بعد، شب را در پالما بگذرانی تا از آنجا ناگهان راهی لایپزیش شوی. من در هتلی قدیمی در پالما نشسته بودم و برای کسی که تازه با او آشنا شده بودم، مأموریت پیدا کردن دیومانده را مثل یک عملیات مخفی سازمان اطلاعات اسپانیا توضیح میدادم. البته آن آشنایی هم بعدها به “گوستینگ” ختم شد؛ حالا دیگر مهم نیست از ز دیومانده نبود.
دقایق سپری میشد و او احساس میکرد شاید سرکارش گذاشتهاند.
اما دوباره همان قانون همیشگی…
«پنج دقیقه دیگر.»
و این بار نتیجه داد.
دیومانده از خودرو پیاده شد، با آرامش جلو آمد و سلام کرد. «چند دقیقه کوتاه با هم صحبت کردیم. طبیعی بود که درباره آیندهاش چیزی نگوید، اما بدون هیچ مشکلی برای مارکا مقابل دوربین ایستاد و عکس گرفت.»

* پایان مأموریت
شکار یک ستاره نقلوانتقالاتی همیشه با تماسهای محرمانه و به کار گرفتن منابع خبری ممکن نمیشود. گاهی یک خبرنگار باید صدها کیلومتر سفر کند، دو شب نخوابد، ساعتها مقابل کمپ تمرینی یا هتل کشیک بدهد و در نهایت تنها با شنیدن یک جمله مثل “فقط پنج دقیقه دیگر صبر کن”، به نتیجه برسد. ریکاردو فرناندز، خبرنگار مارکا، در یادداشتی متفاوت، داستان پشت جلد این روزنامه با یان دیومانده، خرید جدید رئال مادرید، را روایت کرده است. روایتی که بیشتر شبیه یک فیلم ماجراجویانه است تا یک مأموریت خبری.
او در ابتدای روایتش مینویسد: «اگر کسی خبرنگار نباشد، سخت میتواند درک کند که ممکن است یکشنبه تا ساعت پنج صبح مشغول تماشای سریال جدید نتفلیکس باشی و تنها چند ساعت بعد، شب را در پالما بگذرانی تا از آنجا ناگهان راهی لایپزیش شوی. من در هتلی قدیمی در پالما نشسته بودم و برای کسی که تازه با او آشنا شده بودم، مأموریت پیدا کردن دیومانده را مثل یک عملیات مخفی سازمان اطلاعات اسپانیا توضیح میدادم. البته آن آشنایی هم بعدها به “گوستینگ” ختم شد؛ حالا دیگر مهم نیست از ز دیومانده نبود.
دقایق سپری میشد و او احساس میکرد شاید سرکارش گذاشتهاند.
اما دوباره همان قانون همیشگی…
«پنج دقیقه دیگر.»
و این بار نتیجه داد.
دیومانده از خودرو پیاده شد، با آرامش جلو آمد و سلام کرد. «چند دقیقه کوتاه با هم صحبت کردیم. طبیعی بود که درباره آیندهاش چیزی نگوید، اما بدون هیچ مشکلی برای مارکا مقابل دوربین ایستاد و عکس گرفت.»

* پایان مأموریت
فرناندز در پایان مینویسد: «همه چیز همین بود. بعد از ساعتها انتظار، خستگی و اتفاقات عجیب، بالاخره به هدفی که برایش به لایپزیش آمده بودیم رسیدیم. صادقانه بگویم، پیامهای تبریک خانواده و رئیس تحریریه بعد از انتشار گزارش، بیشتر از خود خبر خوشحالم کرد.اما این چیزی از لذت انجام درست کار کم نمیکند؛ مخصوصاً وقتی عاشق حرفهات باشی».
