راستش دیگه گوشیم زیاد شارژ نداره؛ گفتم تا قبل اینکه خاموش بشه چندجملهای باهات حرف بزنم.
زهرا جان خیلی دوسِت دارم و خوشحالم از اینکه من با تو ازدواج کردم؛ یادم میاد روز اول عقدمون بهت گفتم «من دوست دارم با ازدواج با تو به سعادت برسم و سعادت همون شهادته»؛ سرنوشت من با ازدواج با تو خیلی تغییر کرد؛ شغل خوبی پیدا کردم؛ راه و روش خوبی پیدا کردم؛ همه را یه جورایی مدیون تو هستم؛ ممنونم.
الان دوباره قسمت شده بِرم نوکری حضرت زینب(س)؛ نمیدونم این بار سرنوشتم به شهادت میرسه یا نه؛ اما خیلی دوست دارم روسفید بشم؛ حالا چه با شهادت، چه با لیاقت نوکری؛ اما دلم میخواد موثر باشم؛ دعا کن شرمنده حضرت زینب نشم؛ دعا کن اونجا مفید باشم؛ بتونم به اسلام خدمتی کنم و کاری از دستم بربیاد؛ خدای نکرده نَرم اونجا و کاری بلد نباشم؛ نَرم اونجا و ترس و دلبستگی به من غلبه کنه.
زهرا جان، من ازت میخوام حلالم کنی؛ اگر بدی کردم، اگر با اخلاقم تندی کردم، اگر یک موقع در زندگی هرازگاهی نمک زندگیمون کم و زیاد شد…ولی خُب، زندگی قشنگی داشتیم؛ من واقعا ازت راضیام؛ هم از تو هم از زندگیم هم از سرنوشتی که دارم راضیام؛ دلم میخواد برام دعا کنی روسفید بشم؛ هرچه قسمت باشه، هرچه خدا بخواد، راضیام به رضای خدا؛ اگه قسمتم شهادت بود که به آرزوم رسیدم اگر هم نبود میدونم صلاح خدا چیز دیگهایه.
