شهید مصطفی صدرزاده از شاخصترین شهدای مدافع حرم است. زندگی جهادی شگفتانگیز او باعث شد حضرت آقا در دیدار با خانوادههای شهدای مدافع حرم، بعد از شنیدن خاطرات مادر شهید صدرزاده بگویند: «اینها چیزهایی است که باید در تاریخ ثبت شود. شهدا خیلی با عظمتند
شهید مصطفی صدرزاده از شاخصترین شهدای مدافع حرم است. زندگی جهادی شگفتانگیز او باعث شد حضرت آقا در دیدار با خانوادههای شهدای مدافع حرم، بعد از شنیدن خاطرات مادر شهید صدرزاده بگویند: «اینها چیزهایی است که باید در تاریخ ثبت شود. شهدا خیلی با عظمتند. افسوس کسانی که مشغول نوشتن تاریخ و ضبط و ثبت تاریخ هستند، خیلیها اهمیت این چیزها را نمیفهمند.» شهید حاج قاسم سلیمانی نیز در سخنانی در خصوص شهید صدرزاده گفته بود: «سیدابراهیم (نام جهادی شهید مصطفی صدرزاده) از بهترین فرماندهان ما بود که خودش را به عنوان افغانستانی جا زد و وارد جبهه شد. بعد جبهه او را گرفت و نگه داشت و نگذاشت برود. من از پشت بیسیم او را نمیشناختم، وقتی حرف میزد گفتم این کیه؟ این جوان تهرانی از کجا آمده فاطمیون جا گرفته؟ ایشان یک جوان باریک نحیف بود، من فکر میکردم قدبلند چهارشانه است. جوان تودلبرویی بود. آدم لذت میبرد نگاهش کند، من واقعاً عاشقش بودم.» شهید مصطفی صدرزاده متولد ۱۹ شهریور ۱۳۶۵ بود. سال ۱۳۹۲ با نام جهادی «سیدابراهیم» به همراه تیپ فاطمیون برای دفاع از حرم بانوی مقاومت داوطلبانه به سوریه اعزام شد و با رشادت و فداکاریهایش تا زمان شهادتش در اول آبان سال ۹۴، سمتهایی، چون فرماندهی گردان عمار و بعد جانشینی تیپ فاطمیون در سوریه را تجربه کرد. در همکلامی با «محمد صدرزاده» پدر شهید، مروری بر زندگی این فرمانده شهید جبهه مقاومت اسلامی کردیم.
مسجد امیرالمؤمنین
چند فرزند دارید؟ آقا مصطفی چندمین فرزندتان بودند؟ از کودکی آقا مصطفی بگویید. چطور بچهای بودند؟
چهار فرزند دارم؛ سه پسر و یک دختر. مصطفی سومین فرزندم بود. اصالتاً خوزستانی هستیم. شهید شوشتر به دنیا آمد. هشت ماهه بود که به اهواز رفتیم و بعد به بابل مهاجرت کردیم. همزمان با نوجوانی مصطفی به شهریار آمدیم. مصطفی کودکیاش مانند همه بچهها شیطنتهای خاصی داشت. تا سن ۱۲ سالگی آن مقداری که باید بچگی کرد، اما همیشه ادب را رعایت میکرد. تقریباً در سن ۱۳ سالگی مصطفی ما ساکن شهریار محله کهنز شدیم. آن موقع محله ما مسجد نداشت، در کوچه و خیابان نمازجماعت برگزار میکردیم. بعدها در ساخت مسجد مصطفی و دوستانش کمک زیادی کردند تا مسجد امیرالمؤمنین برپا شد. مصطفی فعالیتهای فرهنگیاش را از همان سالها شروع کرد و در مسجد بیشترین جذب نیرو را داشت. همچنین مصطفی در ساخت مسجد علیاکبر کمک کرد. دو شهید گمنام آوردند و در پارک محله دفن کردند. این پارک را تبدیل به مکان فرهنگی و ورزشی کرد.
آقا مصطفی چه خصوصیات بارز اخلاقی داشت؟
تواضع شهید نسبت به بزرگترها و حتی کوچکترها بسیار خوب بود. توکلش به خدا بسیار بالا بود. بر مبنای آموزههای دینی، پشتکار بالایی داشت. هدف را تعیین کرده بود و با همان هدف جلو میرفت. دغدغه مردم و ایجاد اشتغال داشت. بچههای مؤمن و حتی بچههایی را که ظاهر مناسبی نداشتند، جذب بسیج میکرد. دغدغه تربیت جوانان و نوجوانان را داشت، حتی برای بعضی از بچهها پادرمیانی کرده بود که در مدرسه ثبتنام کنند و دغدغه این را داشت که حقالناسی جابهجا نشود، حتی بعد از شهادتش روی حقالناس حساسیت دارد! شخصی پیش ما آمد، از خواهران بسیجی بود، گفت: میخواستم هدیهای برای دختر شهید بگیرم. شهید به خوابم آمد و از او پرسیدم میشود هدیه برای دخترت بگیرم؟ گفته بود اگر از بیتالمال نباشد، اشکال ندارد. خط قرمزش رهبری و اهل بیت (ع) بود. در خصوص معصومین (ع) و مقام معظم رهبری با کسی تعارف نداشت.
زمانی که بحث دفاع از حرم پیش آمد، شما چطور متوجه اقدام شهید در خصوص اعزام به جبهه شدید؟
من پاسدار و جانباز جنگ تحمیلی هستم. هرگز مانع رفتن پسرم به سوریه نشدم. مصطفی مرا به نام بابا در گوشی همراهش ثبت کرده بود. از فاطمیون تماس گرفتند و، چون فکر میکردند مصطفی افغانستانی است، از من پرسیدند شما راضی هستید پسرتان برای دفاع از حرم برود؟ گفتم بله راضی هستم. با مصطفی که صحبت کردم، گفتم یا شهید میشوی یا مجروح. ایشان مصمم به رفتن بود و میدانست کجا قدم برمیدارد.
جالب است که شهادت پسرتان درست مقارن با تاسوعا بود، چطور از شهادتش باخبر شدید؟
روز تاسوعا دلشوره خاصی داشتم. عروسم هم آن روز خیلی مضطرب بود. تا بعد از ظهر گفتند انگار خبرهایی شده است! دوستان منزل ما میآمدند. با یکی از برادران در سوریه تماس گرفتم و خواهش کردم بگویند چه اتفاقی افتاد؟ گفتند مصطفی مجروح شده است، پرسیدم از چه ناحیهای؟ گفتند تیر به ریهاش اصابت کرده است. من، چون کادر درمان بودم، فهمیدم شهید شده است. گفتم «انالله واناالیه راجعون». ساعت حدود ۹ شب عروسم رفت سمت شهدای گمنام و گریهوزاری کرد. برایم پیام آمد سیدابراهیم به لقاءالله پیوست. کمی بعد رزمندگان مدافع حرم هم شهادتش را تأیید کردند. به سرعت جلوی خانه ما شلوغ شد. روز شهادت مصطفی تاسوعای ما عاشورایی شد. زمان شهادتش یک ربع مانده به اذان ظهر بود. شهادتش در تاسوعا طبق نذری بود که مادرش سالها قبل کرده بود.
