بین ستارههای آسمان یکی هست که انگار برای ما زمینیها چشمک میزند، سید محمدجعفر حسینی آن ستاره من بود توی تاریکیها، همانی که دخترش دست روی سینه پردردش گذاشت و به او نشان داد که جایش کجاست.
همان شهیدی که زبان انگلیسی تدریس میکرد، همانی که بعد از مجروحیت مدتها مشت مشت قرص میخورد تا ترکشهای توی سر و بدنش را تحمل کند، همان شهیدی که لباسهای پاره اش فریاد میزدند که چه بلایی سر پیکرش آمده، همان شهیدی که توی بوکمال کورنت خورد.
کورنت موشک حرارتی است و هدفهای گرمتر را دنبال میکند، مثل قلب گداخته همان کسی که توی بیابانها دنبال شهادت میگشت، این دو خیلی راحت همدیگر را پیدا کردند و شهید حسینی بعد از ماهها اسارت در چنگال درد، راه آسمان را پیدا کرد. درست یک هفته قبل از شهید فرودگاه بغداد!
