روز قبل از درگیری، محمدتقی آمد پیش من، سرتاپایش خاکآلود بود. گویا همراه بچههای فاطمیون مشغول سنگرسازی بود. دو روز بعد، من در حال تردد در مسیر بودم برای رساندن مهمات که از بیسیم شنیدم درباره محمدتقی دارند حرف میزنند. یکی گفت: «پربسته بود که پرید.» صدای بعد گفت: «نه، هنوز پرواز نکرده، فقط یک بالش شکسته…» کمی بعد خبر قطعی شهادتش آمد
جوان آنلاین: شهید مدافع حرم محمدتقی سالخورده بهار ۱۳۹۵ در خان طومان سوریه به شهادت رسید. متنی که پیشرو دارید، برگرفته از کتاب «هفت روز دیگر» نوشته مصیب معصومیان است که خاطراتی از این شهید را در بردارد. برشی از کتاب هفت روز دیگر را با هم میخوانیم.
شهر الحاضی- حلب
اولین بار سال ۱۳۹۴ به استان حلب سوریه رفتیم، شهر الحاضی. در مقر مستقر شدیم. قبل از ما، محمدتقی و چند نفر از دوستان آنجا رفته بودند. ما حدوداً ۱۰ روز بعد از آنجا رفتیم. اینها نوبتشان تمام شده بود و باید میآمدند استراحت، اما شهید سالخورده و حسین برادران آمدند پیش سردار عبدالله صالحی و اصرار کردند همراه یگانشان بمانند. آقای اندی و قاسمی گفتند آقای برادران همین روزهاست که پدر میشود باید برگردد. محمدتقی طی این چند وقت دو، سه بار تا دم مرگ رفته و برگشته. خانوادهاش هم باخبر شدهاند و نگراناند. بهتر است هر دو برگردند. محمدتقی و حسین برادران رفتند پیش حاج حمید رستمیان آنجا متقاعدشان کردند که بمانند و ماندند. وقتی برگشتند پیش من تجهزاتشان را تحویل داده بودند. من دوباره به آنها تجهیزات و سلاح و امکاناتی را که نیاز داشتند دادم. لباس گرم و پلیور و لباس زیر و جوراب و کفش و نیم پوتین. اما آنها قبول نکردند. هر چه گفتم سهمیه شماست، قبول نکردند.
نوبت سوم بود
