صبح بود که به خانه رسید. هوا هنوز تاریک بود. در را زد و من رفتم که در را باز کنم، دیدم همان جا پشت در روی زمین خانه خوابیده است. دستش را گرفتم و آوردم داخل. پوتینها را که از پایش درآوردم متوجه نشد. هر طور بود او را به داخل اتاق بردم و سر جایش خوابید. آنقدر در طول روز دوندگی و کار میکرد که نمیدانست چه زمانی خوابش برده است. وقتی به این خاطره فکر میکنم میگویم، پدرم نمونه آن فرمودهای است که میگوید: بسیجی آن است که نخوابد، بلکه از شدت خستگی به خواب برود
جوان آنلاین: یوسف عبداللهنژاد، فرزند شهید رحمت عبداللهنژاد و خواهرزاده شهید یوسف داورپناه دعوتمان را برای حضور در دفتر روزنامه «جوان» پذیرفت و از آذربایجانغربی میهمانمان شد. آمده بود که جای مادربزرگش، روایتگر شهیدشان باشد؛ روایتی تلخ از مادری که پیکر ارباً اربای دردانهاش را داخل چادر مشکیاش میپیچد و او را به خاک میسپارد؛ مادری که میگوید: «با دیدن پیکر چاک چاک پسرم، یاد علیاکبر امام حسین (ع) افتادم. نه آبی داشتم که غسلش کنم، نه پارچهای که کفنش کنم و نه فرصت که برایش نماز بخوانم. چادر سیاهم را برداشتم و تکههای پیکر پسرم را داخل چادرگذاشتم. چادرم شد کفن یوسف. وارد قبر شدم. خاکهای قبر را کنار زدم. سنگها را جدا میکردم و بیرون میانداختم. میان همان گریه و ندبهها به خدا گفتم: آخر من چگونه فرزندم را اینجا بگذارم و بروم؟! مهر تربت را با سنگ خرد کردم و روی پیکر و صورت یوسفم ریختم. با یوسف به سختی وداع کردم. دامادم رحمت عبداللهنژاد که بعدها به دست منافقین به شهادت رسید، موضوع را متوجه شده و به استقبالمان آمد. سوار خودرو شدیم و به ارومیه آمدیم. ما تابوت خالی را با خودمان بردیم و آنها که به استقبال آمده بودند تا پسرم را تشییع کنند، فقط چند تکه پیراهن خونی یوسف را تشییع و تدفین کردند.» در این نوشتار یوسف عبداللهنژاد از پدرش شهید رحمت عبداللهنژاد روایت میکند، از رفاقتش با آقا مهدی باکری، از خادمی شهدا و از روحیه خستگیناپذیریاش. باهم بخوانیم.
آماده شهادتش بودیم
پدر و مادرم سال۱۳۶۱ باهم ازدواج و پنج سالی باهم زندگی کردند. باهم نسبت فامیلی دور داشتند، اما پدرم با داییام یوسف خیلی رفیق بود. همین رفاقت بهانه ازدواج پدرم با مادرم شد. ثمره این زندگی مجاهدانهشان هم تولد دو فرزند پسر بود. من متولد اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۴ هستم و زمان شهادت پدرم سه سال داشتم و برادر بزرگترم متولد بهمن ۱۳۶۲ بود و زمان شهادت پدرم چهار سال داشت.
مادرم زمانی که با پدرم همراه شد، میدانست که قرار است در چه مسیری گام بردارد. خواهر شهید و خودش آبدیده بود. او در ستاد پشتیبانی جنگ خدمت میکرد. به خانواده شهدا سرکشی میکرد و اقلام و مایحتاج جبهه را فراهم و برایشان ارسال میکرد، حتی زمانی که پدرم به جنوب میرفت، مادرم همراهش میرفت و در داخل یک اتاق در مدرسه میماند. دو سه تا موکت کف اتاق پهن میکرد و دو تا پتو روی موکتها میانداخت. مادرم با سختیها کنار آمده و همه سختیها را به جان خریده بود. پدرم از همان زمانی که سپاه آذربایجانغربی تشکیل شد، همراه با شهید مهدی باکری، حمید باکری و شهید حسن شفیعزاده بود. همراه با این عزیزان به جبهه اعزام شد. او مسئول تعاون لشکر بود، مدتی سمت فرماندهی گردان امام حسین (ع) و در برههای هم فرماندهی گردان مهندسی را بر عهده داشت. پدرم دیپلم برق داشت. او به خاطر جنگ درس را رها کرد و از ابتداییترین روزهای جنگ تا زمان شهادتش یعنی ۲۳ اسفند ماه سال ۱۳۶۶ در جبهه حضور داشت.
بعد از شهادت پدرم، ابتدا خبر دادند آقا رحمت مجروح شده است، باید بروم منزل مادر شوهرتان. مادرم همان جا گفته بود، معلوم است که آقا رحمت هم مثل داداش یوسفم شهید شده. مادرم آماده شهادت پدرم بود. ایشان هر لحظه احتمال شهادتشان را میداد. میگوید: وقتی به خانه مادربزرگ رسیدیم و پارچههای سیاه و مردمی را که در خانه جمع شده بودند دیدم، مطمئن شدم آقا رحمت شهید شده است.
برای خودش چیزی نخواست
