پس از جنگ جولای ۲۰۰۶ رهبری و تأسیس واحد اطلاعات حزبالله به شهید هزیمه سپرده شد. هدف او ایجاد دستگاهی قوی و مؤثر بود که مقاومت بتواند در هر درگیری یا جنگ آینده به آن تکیه کند و توازن قوا را به سود خود تغییر دهد. شهید فرمانده این واحد را توسعه داد تا اطلاعات را با دقت جمعآوری و تحلیل کند و در لحظات حساس، ضربات کوبندهای به دشمن وارد سازد
جوان آنلاین: شهید حسینعلی هزیمه معروف به حاجمرتضی سه دهه تحت تعقیب رژیم اشغالگر بود و کارنامهاش آکنده از زخم، اسارت و عملیاتهایی بود که معادلات منطقه را تغییر میداد. دختر این فرمانده شهید، تصویری نزدیک و همزمان تحلیلی از پدری ارائه میکند که زیستش میان راز، مدیریت اطلاعات و فرماندهی میگذشت. فرماندهای که از نوارهای مرزی تا سواحل و عمق میادین جنگ، میراثی پیچیده و تأثیرگذار بر جای گذاشت. حاج مرتضی نهایتاً در مهر سال گذشته در بمباران صهیونیستها در کنار سیدهاشم صفیالدین دبیرکل حزبالله لبنان به شهادت رسید. متن زیر در گفتوگو با آیه هزیمه، دختر این شهید تهیه شده است.
ضمن اشاره مختصر به زندگی پدر شهیدتان بگویید چگونه شهادت شهید حاج مرتضی توانست نه تنها به از دست دادن یک فرمانده نظامی، بلکه به تولدی دوباره برای روح مقاومت تبدیل شود و نسلهای مجاهدان را در سراسر جهان الهامبخش کند؟
پدر شهیدم در سال ۱۹۶۷ در بیروت چشم به جهان گشود؛ در دورهای که جنوب لبنان در تبعیض و حاشیهنشینی میسوخت و هویت شیعی در جستوجوی صدایی بود که از زیر آوار سالها طرد و نابرابری برخیزد. او در خانوادهای مذهبی و پایبند به سنتها پرورش یافت و از کودکی با رنجهای طایفه و آثار جنگ داخلی خو گرفت. در همان سالها، نخستین یورشهای رژیمصهیونیستی بر لبنان، منظره سرزمین و کرامت مردمانش را دگرگون کرد و در ذهن او نقش بست. همزمان با این تحولات، شهید جوان شاهد طلوع انقلاب اسلامی در ایران بود؛ انقلابی که ندای امامخمینی، امید و جرأت تازهای به نسل او بخشید و برای جوانان لبنانی، حکم قبلهنمایی داشت که آنها را از دوران انتظار به عصر ابتکار و خیزش هدایت کرد. نسل دهه ۶۰ میلادی تنها یک دوره گذرا در تاریخ لبنان نبود؛ نسلی بود که رنجها آن را ورز داد و به بذر شکلگیری مقاومت بدل ساخت. شهید فرمانده نیز یکی از همین چهرهها بود؛ کسی که از درد هویت به راه آزادی رسید. با گشوده شدن افق فهم او نسبت به معنای جهاد، حضورش در صفوف مقاومت آغاز شد؛ آن هم زمانی که هنوز در جوانی میدرخشید. او آسایش را کنار گذاشت و میدانهای نبرد را برگزید؛ دریاهای خطر را یکی پس از دیگری پیمود و شوقی درونی به شهادت به او نیرویی بیپایان میبخشید. دهه ۸۰ میلادی برای شیعیان لبنان از سختترین سالها بود؛ روزگاری که محاصرهها، زخمها و اشکها در هم تنید، اما همان شرایط سخت، روح او را، چون فولاد صیقل داد و درونش را به ارادهای استوار بدل کرد. مجروحیت سال ۱۹۸۶ تنها یکی از نشانههای مسیر پرفرازونشیب او بود؛ جراحتی که بهجای توقف، مهر تازهای بر صداقت پیمانش با مقاومت شد. با وجود همه فشارها او نه عقب نشست و نه به سازش تن داد، بلکه با ارادهای قویتر بازگشت تا راهی را که آغاز کرده بود تا انتها طی کند؛ راهی که میدانست پایانش، آغازی دیگر در عرصه جاودانگی است. چنین بود که رنجها و زخمها، شخصیتش را در آتش سختیها پختند و از او فرماندهای ساختند که طعم شکست را نمیشناخت و عاشقی که شهادت را کمال پیروزی میدید.
پدرتان را «فرمانده نوار» میخواندند، این سمت چه مفهومی داشت؟
در میانه دهه ۹۰ میلادی تا اواخر آن، «فرمانده نوار» بودن صرفاً یک منصب نبود؛ این عنوان نمادی از جایگاهی پیشرو در خط آتش و مسئولیتی آکنده از خطر بود. در آن روزگار، زمین جنوبی لبنان زیر بار اشغال و خون میسوخت و عملیات مقاومت هر لحظه شعلهور میشد. شهید فرمانده که مسئولیت فرماندهی نوار مرزی اشغالی در صفوف حزبالله به او سپرده شده بود، بار امنیتی و نظامی یکی از حساسترین مناطق را به دوش میکشید. در زمانی که سربازان دشمن در وضعیت فرسایش روحی و عملیاتی قرار داشتند، کمینها در کمین هر گشت بودند و مینها زیر هر جاده انتظار میکشیدند. فرماندهان اسرائیلی از «کابوس جنوب» سخن میگفتند؛ کابوسی که ادامه آن برای تلآویو به بار سنگینی بدل شده بود. در این دوره، مقاومت از گروههای کوچک به ساختاری منسجم و استوار تبدیل شد که زمام ابتکار عمل را در اختیار داشت و شهید فرمانده یکی از برجستهترین چهرهها در نوار مرزی بود؛ کسی که زمین را وجب به وجب میشناخت و از دل خطر، عملیاتهایی را طراحی میکرد که رعب میآفرید و سلطه دشمن را میشکست. به این ترتیب، لقب «فرمانده نوار» تنها یک عنوان تشریفاتی نبود، بلکه نشانه ناخدایی بود که کشتی مقاومت را در دریایی از خون و کرامت هدایت میکرد.
ایشان چگونه در تشدید ضربات امنیتی مقاومت، از انفجار بمبها تا حذف فرماندهان دشمن و عوامل آن سهم داشتند؟
در سالهایی که شهید فرمانده مسئولیت نوار مرزی را بر عهده داشت، نقش او فراتر از مدیریت میدانی عملیاتها بود. او به عصبی امنیتی و پوینده در ساختار مقاومت تبدیل شده بود، جایی که برنامهریزیهایش با بصیرت حاج عماد مغنیه تلاقی و ضربات کیفی خلق میکرد که مسیر مقاومت را دگرگون ساخت. شهید فرمانده مغز متفکر پشت سلسله عملیاتهایی بود که پایههای اشغال را لرزاندند؛ از انفجار بم مرجعیون که فرماندهان دشمن را هدف گرفت تا ترور افسر اسرائیلی «ایرز غیرشتاین» – یکی از نمادهای برجسته هماهنگیهای امنیتی در نوار اشغالی – عملیاتی که صهیونیستها آن را «بیدارباشی برای تلآویو» خواندند. او همچنین در عملیات شهید انتحاری عمار حمود نقش داشت، عملیاتی که مفهوم فداکاری را در قلب معادله نبرد برجسته کرد و در نظارت بر عملیات پایگاه «موضع عرمتی» که شوکی نظامی به صفوف دشمن وارد ساخت، سهیم بود. عملیاتهای او صرفاً پاسخهای آنی نبود، بلکه پیامهایی راهبردی بود که با خون نوشته و به زبان آتش خوانده میشد. در آن سالها، ضربات امنیتی مقاومت به اوج بیسابقهای رسید و شهید فرمانده یکی از معماران این تصعید بود؛ کسی که هر عملیات را با ارادهای راسخ امضا میکرد و میدانست آزادی هرگز بخشیده نمیشود، بلکه بازپسگرفته میشود.
